|
خطاب به دوستانی که می فرمایند: تکنولوژی علی الخصوص سینما ذات شر و منقطع از امور وحیانی دارد...
لیست کتاب هایی که از نمایشگاه کتاب خریدم: کتاب های تخصصی فلسفه: کاپلستون، فردریک چارلز، تاریخ فلسفه جلد 4 از دکارت تا لایب نیتس، علمی- فرهنگی کتاب های عمومی: سبحانی، جعفر، فروغ ولایت(تاریخ تحلیلی زندگانی امیر المومنین)، موسسه امام صادق * کتاب مفاتیح الحیات هم سفارش داده شد. * البته این پیاده سازی با ایجاد آمادگی قبلی در همسر گرامی بود. توی جلسه خواستگاری خدمت حبیب عرض کرده بودم که بیشترین هزینه های زندگی من صرف دو چیز می شود: 1- پول تلفن 2- خرید کتاب * دو تا از کتاب های عربی را از روحانی عراقی صاحب غرفه مطبعه النخیل هدیه گرفتم. از آن جا که کمی اطلاعات راجع به حاج اقا یعقوبی از غرفه بغل گرفته بودم و به عربی برای آن برادر ذکر کردم و این که گفتم متعلم لغت عربی استاد حکیمم که عراقی اند و مهم تر این که نجفی اند و از خاندان بزرگ حکیم.
در خواست کردیم از دونفر از دانشجویان دکترای فلسفه دانشگاه تهران که برای نمایشگاه لیست آثار معرفی کنند که لطف کردند و این اتفاق افتاد. از آن جا که لیست های خوبی بود گفتم در وبلاگم استفاده کنم که دوستانم بهره ببرند. لیست یک: فلسفه اسلامی: .1 بدایه الحکمه )چهار جلد(، علامه طباطبایی، نشر بوستان کتاب قم فلسفه غرب: دیگر کتب لازم در حد کارشناسی فلسفه: لیست شماره 2 را در خود لینک اصلی ببینید. لیست بسیار خوب و طبقه بندی شده ای است. لینک کلیه لیست ها در رشته های مختلف. دعا بفرمایید
فاطمیه همیشه برایم دوره بازخوانی بوده... نسبت من احقر و کمترین با آن متعالی فراتر از اندیشه و سخن... که تنها نقطه اشتراکمان نامی است... که مادرم به من هدیه داده و دیگر هیچ. فاطمه ای که سرشار از معارف ناب اسلامی و و حیانی، با اندوخته ای عظیم از معرفت و بصیرت، و با شناختی درست از زمانه و زمینه، آنقدر غلط معرفی شده اند... که برای اصلاح اندیشه ها ابتدا باید از همین سیره فاطمی آغاز کرد... . فاطمه ای که معرفی می کنند: فاطمه ای است که صبح تا شب عبادت-به معنی مناسک- می کند، گندم دستاس می کند، دست فرزندانش را می گیرد و به بیت الاحزان می رود و به خاطر پدرش انقدر با صدای بلند گریه می کند که همسایه ها معترض می شوند که یا شب گریه کن یا روز...و به خاطر همسرش فریاد می زند و شهید راه عشق پاکش به همسرش می شود. این فاطمه کجا و آن فاطمه ای که لحظه به لحظه زندگیش... جهاد فی سبیل الله است. کجا؟ ما تو را نشناختیم تویی که الگوی همه ائمه ای... و چگونه مرزهای زنانگی و مردانگی در هم تنیده می شوند و انسانی به بلندای فاطمه بر تارک جهان می درخشد... تو الگوی صلح و قیام و صبر و خشم و علم و سیاست مداری و تلاش و سخت کوشی و مجاهده و عبادت و حیا و حتی شهادت... ائمه ای کاش همین را بفهمیم تو الگوی ائمه ای! الگوی پرده نشین، الگویی که صرفا همان کارهایی را می کند که جاهلان می گویند... مگر می شود ...؟!!! آن فاطمه ای که دختر بوده گی اش جهادی است... مادر بوده گی اش جهادی است... شوهر داری اش
جهادی است...درس خواندن و درس دادنش جهادی است... شاگرد پروری اش جهادی
است... حضورش در جبهه ها جهادی است... حضور دائمی اش بر سر قبر شهدا و نوحه
سرایی شان برای ایشان جهادی است... پوششش جهادی است... گریه های بیت
الاحزانی اش جهادی است... خطبه خوانی هایش جهادی است... سکوت و فریادش
جهادی است... و حتی پشت در رفتنش... و حتی... سیره گویی ها هم... آخرش روضه می شود... ما شرمنده ایم که تو را نشناختیم و نشناساندیم... ما شرمنده ایم که به تکرار مکررات عده ای بی سواد و متحجر گوش سپردیم و دم بر نیاوردیم شرمنده ایم که نفهمیدیم و نگفتیم... شرمنده ایم که ذره ای و حتی ذره ای بوی تو را نمی دهیم... شرمنده ایم که دلخوشیم چادرت را بر سر داریم اما فکرت را در سر نداریم شرمنده ایم که دلخوشیم نامت بر ماست اما مرامت با ما نیست... شرمنده ایم که به هر کاری به نام تو پرداختیم و به تو نپرداختیم... ما را دریاب... بانوی من ... کمکمان کن ذره ای ناچیز... اما نه به ناچیزی وجودمان... بتوانیم تو را بشناسیم و بشناسانیم.... آن گونه که پسرت روح الله می گوید: «مسئلة تبليغ تنها به عهدة وزارت ارشاد نيست بلكه وظيفة همة دانشمندان و
گويندگان و نويسندگان و هنرمندان است... كه اگر اين چهره با آن جمال جميل كه قرآن و سنت در
همة ابعاد به آن دعوت كرده از زير نقاب مخالفان اسلام و كجفهميهاي دوستان
خودنمايي نمايد، اسلامْ جهانگير خواهد شد و پرچم پرافتخار آن در همه جا به
اهتزاز خواهد آمد. چه مصيبت بار و غمانگيز است كه مسلمانان متاعي دارند
كه از صدر عالم تا نهايت آن نظير ندارد، نتوانستهاند اين گوهر گرانبها را
كه هر انساني به فطرت آزاد خود طالب آن است عرضه كنند؛ بلكه خود نيز از آن
غافل و به آن جاهلند و گاهي از آن فرارياند!» * زمانی گمان می کردم چیزهایی توضیح واضحات است... بعد از تجاربی در این زمینه باید بگویم: منظور این است که داریم تصوری کج و معوج از حضرت زهرا ارائه می دهیم نه آن که چیزهایی که الآن می گوییم ضرورتا غلط است... بعضا ضرایب موضوعات غلط است. بعد نوشت: این جا مباحثی ایجابی درباب سیره فاطمی ببینید:
اولین
بار نام کمیل را قرین دعای کمیل شنیدم در مسجدی که هر شب با پدر و مادر و برادرم
می رفتیم و با چادر سفید گلداری که همیشه زود به زود برایم کوتاه می شد... و طول
کشید تا فهمیدم کمیل مثل توسل فقط اسم دعا نیست بلکه نام یاری است محرم انس و خلوت
نشین با امام. یادم
است 12-13 ساله بودم و پنج شنبه شبی بود در همان مسجد حاج آقا علمای محبوب...
تصمیم گرفتم به جای در گوشی حرف زدن با فائزه و زیر زیرکی خندیدن با زینب و اخم
حاج خانمای مسجد به ما و لبخند حاج بی بی، دوست داشتنی ترین حاج خانم مسجد، به دعا گوش دهم و معنیش را بخوانم... یک جاهایی
حوصله ام سر می رفت و یک جاهاییش را نمی فهمیدم. یک جاهایی با زینب به نوزادی که
در نزدیکی ما پیش مامانش دراز کشیده بود نگاه می کردیم و می خندیدیم وسط همین
شیطنت ها و رفت و برگشت ها به این عبارت رسیده بودم،: صَبَرتُ عَلی عَذابِکَ فَکیفُ
أصبِرُ عَلی فِراقِکَ و هَبنی صَبَرتُ عَلی حَرَّ نارِکَ فَکیفَ أصبِرُ عَنِ النَظَرِ
إلی کَرامتِک؛.... ترجمه اش را که خواندم میخکوب شده بودم. دیگر بقیه دعا را گوش نمی
دادم وارد دنیای دیگری شده بودم که نمی فهمیدمش... و
کمیل همیشه برایم غیر منتظره ماند. آن گاه که خود می گوید: امیرالمومنین دست مرا
گرفت و به صحرا برد چون به بیرون رسید آهی
کشید مانند آه کشیدن اندوه رسیده و پس از آن مطالبی فرمود _خطبه 139_ آن جا که هر
عبارتی با یا کمیل آغاز می شود... وچه چیزی از این شیرین تر که مخاطب خاص مولایت و
مقتدایت قرار بگیری... و شاهد عشق بازی های امام بزرگ عدالت و عرفان با معبود بی
همتا باشی... و نرم نرم درس بندگی بیاموزی.... آن جا که امامت در توصیف عده ای می گوید: علم و دانش با بینایی حقیقی به ایشان
یکباره روی آورده و با آسودگی و خوشی یقین و باور به کار بسته اند و سختی و دشواری
اشخاص به ناز و نعمت پرورده را سهل و آسان یافته اند و به آنچه نادانان از آن دوری
گزینند انس و خو گرفته اند.
و با بدنهایی که روح های آن ها به جاهای بسیار بلند آویخته در دنیا زندگی می کنند.
آنانند در زمین خلفا و نمایندگان خدا که مردم
را به سوی دین خدا می خوانند... آه آه بسیار مشتاق و آرزومند دیدار آنان
هستم...پس فرمود: ای کمیل، اگر می خواهی برگرد... ... . وتو محرم اسرار بوده ای...
و شنیده ای خیلی چیزها را که خیلی ها تاب شنیدن ندارند و دیده ای چیزهایی را که
خیلی ها تاب دیدن ندارند..... و ما
چقدر به تو مدیونیم که حضورت، محملی شد برای طرح حرف هایی نه از جنس زمین. و
خدا تو را بزرگ داشته و عزیز که از حقیقت پرسیدی د رآن دوره که اعرابی از تعداد موهای سرش
می پرسید ... و ما بی خبران را چه به پرسش از حقیقت؟! كميل:
مَا الْحَقِيقَةُ؟! (آن حقيقت [ثابتة قديمه] كداماست؟!) قَالَ
امیرالمؤمنین: مَا لَكَ و الْحَقِيقَةَ؟ (تو را با آن حقيقت چكار؟) قَالَ:
أَوَ لَسْتُ صَاحِبَ سِرِّكَ؟ (آيا من صاحب اسرار تو نیستم؟) قَالَ:
بَلَي! وَلَكِنْ يَرْشَحُ عَلَيْكَ مَا يَطْفَحُ مِنِّي! (آری! وليكن بر تو ميتراود
و ترشّح میکند آنچه از فوران وجود من لبريز میگردد!) قَالَ:
أَوَ مِثْلُكَ يُخَيِّبُ سَآئِلاً؟! (آيا امكان دارد همچون تویی، پرسندهای را نااميد
و بیبهره گذارد؟!) قَالَ:
الْحَقِيقَةُ كَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلاَلِ مِنْ غَيْرِ إشَارَةٍ. (آن حقيقت، انكشاف
و بروز انوار و تقديسات دلائل عظمت جلال خداوند بدون هيچگونه اشارتی است.) قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا! (در اينباره، توضیح و بیانی را برای من بيفزا!) قَالَ:
مَحْوُ الْمَوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ. (نيست و تاريك شدن هر موهوم، با
بهوجود آمدن [و روشن شدن] آن معلوم.) قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا! (توضیح و بیانی را برای من بيفزا!) قَالَ:
هَتْكُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِّرِّ.(پاره شدن پرده مجاز و اعتبار، بهعلّت طغيان
و غلبه اسرار حقيقيّة ازليّه.) قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا! (توضیح و بیانی را برای من بيفزا!) قَالَ:
جَذْبُ الاْحَدِيَّةِ بِصِفَةِ التَّوْحِيدِ. (جذب کردن مقام احديّتش با صفت يكي
كردن و وحدت بخشيدن جميع كائنات و ماسوی را بهسوی خودش.) قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا! (توضیح و بیانی را برای من بيفزا!) قَالَ:
نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الاْزَلِ، فَتَلُوحُ عَلَي هَيَاكِل التَّوحِيد ءَاثَارُهُ.
(نوری است كه از سپيدهدم ازل [و تجرّد]، اشراق ميكند؛ و آثارش كه توحيد و
يكيكردن است بر تمامي مظاهر وجود و شؤونات وحدت ظاهر ميگردد.) قَالَ:
زِدْنِي فِيهِ بَيَانًا! (توضیح و بیانی را برای من بيفزا!) قَالَ:
أَطْفِ السِّرَاجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ! (چراغ [انديشه و فكر] را خاموش كن
كه تحقيقاً صبح [حقيقت و شهود و مشاهده] طلوع کرده است.) پیوندها: کمیل، مونس تنهایی امام+اشتباه استراتژیک وی در جنگ پی نوشت: دوستان عزیزی تصور کرده اند کرمانشاهی هستم. خیر. حاج آقا علما چندین سال امام جمعه عارف و محبوب شهر ما بودند... بعد رفتند کرمانشاه. همان طور که پسوند فامیلیم مشخصه... پاریزی ام... هرچند سیرجان به دنیا آمده ام و بزرگ شده ام.
از منبر عشق است سخنرانیشان سخت است ولی شرح پریشانیشان تجرید دو روح خسته و نفخه ی عشق قالوا و بلی شروع انسانیشان قالوا و نفخت مستی از جام الست قالوا و شراب روح و ریحانیشان دستی که نوازشگر گندمزار است برخاسته از حس مسلمانیشان بی حرمتی درد در آن بی دردی دردیست به عمق نوح طوفانیشان دستی که به ماه روشنی می بخشید فارغ ز همان وزیر هامانیشان عینک به شفابخشی عیسی می داد پیراهن نسخه پیچ کنعانیشان لولاک لما خلقت الافلاک، هبوط تا فاطمه خواهد نکنم فانیشان در کوچه ی بی غیرت سیلی، سیلیست جاری ز سقیفه مرگ بر بانیشان آیات خسوف و سجده هایی خالی آیات نهم به بعد شیطانیشان بشکوه ترین قیام یک ضربت بود بر باور نیزه های قرآنیشان فزت و قسم قسم تواضع، کرنش خوشبخت ترین کلام پیشانیشان در گرم ترین نماز تاریخ بلا آتش به جگر نای گلستانیشان در سعی میان گودی چشمانش مظلوم ترین ذبیح قربانیشان حیثیت عشق را غنیمت بردند در غارت اسکندر یونانیشان قدیست خمیده و چروکی، هرگز! تکذیب کنید نوع غمخوانیشان غم نیست و ما رأیت الا عمریست سرمایه ی زندگی روحانیشان کورید مگر یا به تغافل گویید تحریف وقایع شرح ویرانیشان تکذیب کنید لیلی ام غمگین نیست مجنون شده در حضور پنهانیشان در بازه ی بی نهایت از صفر به بعد حدیست به سمت میل طولانیشان هرچند بیانیه که خواهید دهید! از منبر عشق است سخنرانیشان *بهمن 85... تقدیم به چشمانش که جز زیبایی ندید...
کتاب این گونه شروع می شود...: دعوت خصوصی از یک سری از مدعیان انتظار برای پیوستن به سپاه حضرت جهت امر ظهور... و پاسخ آن مدعیان که طیف های مختلفند و تو خود را با خیلی ها همراه می بینی، با آن دانشجو، با آن فعال سیاسی، با آن مقام عالی وزارت ووو .
شاید به لحاظ ادبی و بیانی در سطح سایر آثارش قرار نگیرد اما به لحاظ
محتوایی و روایی حتما حرف های شنیدنی برای گفتن دارد. حرف هایی که اگر
بارها هم شنیده باشیم این بار از منبر وعظ حضرت شجاعی شنیدنی مظاعف دارد. البته سید به درستی اشاره کرده که هدف از انتظار نباید دیدار با امام زمان باشد، و بعد تو را به این نقطه می رساند که اگر منتظر واقعی باشی امام زمان خود به دیدارت می آیند. البته الگوهایی که در این کتاب معرفی می شوند می توانست کاملتر و جامع تر باشد مثلا خوب است یکی مثل کربلایی محمد قفل ساز را معرفی کرد اما جای معرفی سبک الگوی انتظاری که حضرت امام روح الله ترسیم می کند... خالی است. نکته دیگری که شاید جزئی به نظر برسد اما به نظر من مهم است قضیه ریش و ریشه است. نکته این است که در کتاب ریش نمادی برای دین داری نیست، در حالی که ریش فتوای فقهی است و فتوای فقهی شوخی بردار نیست. به هر حال در این فقر بازار کتاب های ارزشمند، این کتاب را برای مطالعه و داشتن لحظاتی خوش با آن پیشنهاد می کنم. درد سیدمهدی های شجاعی افزون باد
زیتون خواهد رویاند عیسی وار در مردمکهای سفید کاروانی که طبق طبق کبوتر می پراند پی نوشت 1: أللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ
الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ
الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَیْتُونِةٍ
لَّا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَكَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ
نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاء وَ یَضْرِبُ اللَّهُ
الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ۞ سوره نور ؛ آیه 35 پی نوشت 2- کاروان جهانی الی بیت المقدس
روز دوم را به پیگیری بیمه گذراندم. برادر بزگتر حبیب و آقای خواجه دو سه ساعتی را در بیمارستان گذراندند و من پیگیر قضایای بیمه بودم. کل روزها و شب هایم در بیمارستان می گذشت. پرستاران و بهیاران هر چندساعتی میتینگ داشتند، و سارا جون و بهار جون از لیست خرید و مایحتاج عیدانه شان می گفتند و خانه ای که باید نظافت شود و ... و البته با صدای بلند که همگان از روزمره های دوستان مستفیض شوند. البته شب و روز هم فرقی نمی کرد... . گاهی که سعی می کردیم بفهمانیم اینجا مثلا سی سی یوست می آمدند و یک عذرخواهی می کردند و در اتاق را می بستند و ادامه می دادند. برادرم- مصطفا- و همسرش هم جز عیادت کنندگان بودند. آنقدر سه تایی گریه کردیم که یکی از دوستان همسرم که ماجرا را دیده بود می گفت: تو را به خدا اگر قضیه جدی تر از این حرف هاست به من هم بگویید. طاقتش را دارم. روز سوم از نظر سطح کمیت عیادت کنندگان کم نظیر بود... . حدود بیست نفر که موفق به عیادت شدند و پنج شش نفر هم که بعد از ساعت ملاقات آمده بودند. پرستاری که با هم صمیمی شده بودیم می گفت: دوستان همسرت خطرناکن ها... انگار همگی از بیت رهبری اومدن. اون یکی هم می گفت: فکر کردم راهپیمایی 22 بهمنه... . فاطمه هم آمده بود. همسر آقای کشفی. چقدر خوب. یک نفر هم به خاطر من آمده بود. کم کم داشت حسادتم گل می کرد. البته دوستانم زیاد تماس می گرفتند. زهرا که در شیطنت رودست ندارد آنقدر در تماس هایش مودب و رسمی بود که گاهی شک میکردم زهراست. وقتی بهش این نکته را گفتم با همان شیطنتش گفت: قضیه تو نیستی که، قضیه جدیه، قضیه همسرته. اگر بخواهم اسم بچه ها را بنویسم ممکن است تعدادی را فراموش کنم و خیلی خیلی کار بدی است پس بدون نوشتن نام دوستانم از همگیشان خیلی خیلی ممنونم. این بیماری اگر خیلی بد بود، اما خوبیش این بود که فهمیدم چقدر دوستان خوبی داریم که باید حسابی قدردانشان باشیم. برادرم-مجتبا- هم بود. با پیراهن یقه آخوندی. آقای پارسانیا می خواستند راجع به نمازشان سوالی بکنند از برادرم پرسیدند و جواب شنیدند. سوال بعدی را که آمدند بپرسند، برادرم گفت: درسته یقم آخوندیه ولی خودم آخوند نیستم. کسی چه می داند که این برادرم با این هیبت آخوندی، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران درس می خواند که سطح نسبتش با آخوندیت زبانزد است:) . هنوز به والدین خودم و همسرم ماجرا را نگفته بودیم. چرا باید بی دلیل نگرانشان می کردیم؟ هروقت تماس می گرفتند، سعی می کردیم طوری که منجر به دروغگویی نشود ماجرا را حل و فصل کنیم. حبیب اوایل خوابیده و بعد نشسته نماز می خواند یکی از شیرین ترین وقت ها زمانی بود که باید مهر را روی پیشانی اش میگذاشتم... . آقای راحمی سنگ تمام گذاشتند. روزی چندبار برای احوال پرسی تماس می گرفتند. حتی مادر مکرمه شان نیز. و البته مهمتر این که با تنی چند از پزشکان قلب لینک بودند و تقریبا هر روز با این پزشکان وضعیت درمانی حبیب را پیگیری و رصد می کردند. حضورشان واقعا قوت قلب بود. آقای خواجه هم شماره تماس یکی از پزشکان مشهور یزد را دادند و با ایشان هم موفق به تماس شدم. برادر همسرم هم با پزشکان قلبشان هماهنگ بودند. دایی ام هم که خودشان پزشک اند مرتب در تماس بودند و وضعیت را برایشان گزارش می کردم... همه حرف ها این بود: وضعیت در بدترین حالت خطرناک نیست. فقط مراقبت می خواهد. یک مسئله ژنتیکی بوده و آن هم مداری-مویرگ- اضافی در قلب که حالا تحریک شده و باعث تپش قلب و نوسان ضربان آن شده. تحریک مدار هم احتمالا به دلیل ویروس سرماخوردگی است که اخیرا شایع شده... هرچند EPS برای تشخیص خوش خیم یا بدخیم بودن مدار ضروری است. اگر بدخیم باشد با سوزاندن و اگر خوش خیم باشد با دارو قابل کنترل است. برادرم-مجتبا- اصرار کرد که آن روز را برای استراحت چندساعتی را به منزل برادر دیگرم-مصطفا- برویم. بعد از اصرار همه جانبه برادرم و همسرم و برادر کوچکتر همسرم و یکی دونفر از دوستانشان پذیرفتم. آقای پارسانیا در بیمارستان ماندند و من و برادرم راهی منزل برادر دیگرم شدیم. در راه آقای شهبازی را دیدیم که با گله گفتند: چرا باید از طریق اینترنت باخبر شوند؟! در منزل برادرم یکی دوساعتی حرف زدیم، و بعد همین که آمدم استراحت کنم آنقدر فکر و خیال های تلخ مثل نیاز حبیب به عمل و... سراغم آمد که سریع پاشدم و با اصرار گفتم که من همین الآن می خواهم به بیمارستان بروم. گفتند: لااقل شام بخور، گفتم لحظه ای نمی توانم بمانم. مرا رساندند بیمارستان خیلی زودتر از موعدی که باید. در این یک هفته هیچ جا به اندازه آن اتاق کوچک برایم اطمینان بخش نبود. هرجای دیگری که بودم سرشار از نگرانی بودم... . روز سوم EPS حبیب بود. کاری شبیه آنژیو. این که نباید بیهوش می شد هم خوب بود و هم بد. خوب بود که نباید نگران اثرات سو بیهوشی می بودیم و بد بود که خودش ماجرا را شاهد بود. باید کارهای بیمه را همچنان پیگیری می کردم. از طرفی ساعت ای پی اس مشخص نبود. با پرستارش که صحبت کردم گفت: تا عصر احتمالا نوبت همسرت نمی شود. من هم با خیالی راحت پیگیر بیمه شدم. قبلش باید کسی را می یافتم که پیش حبیب باشد. آقای خواجه یا آقای پارسانیا که همیشه با ایشان تماس میگرفتم جلسه ای در دانشگاه تهران داشتند که خود حبیب هم باید در آن جلسه می بود. رونمایی از کتابفلسفه تعلیم و تربیت اسلامی برادرم قم بود و برادران حبیب هم یکی در جلسه بودند و دیگری موبایلشان روی دفتر شرکتشان دایورت. باید می رفتم بیمه را پیگیری میکردم و از طرفی نگران بودم که در این روز نباید حبیب تنها می ماند. به گوشی ام نگاه کردم تا ببینم کدام یک از دوستان گفته بودند که اگر کاری هست، به ایشان بگویم. لحظه سختی بود بعضی هایشان را نمی شناختم. بعضی را تنها سلام و علیکی داشتیم. بعضی را می دانستم سر کارند. نهایتا با آقای شهبازی تماس گرفتم و گفتم اگر کسی را می شناسند بگویند که بیاید در بیمارستان و ایشان گفتند خودشان می آیند. دنبال کارهای بیمه بودم که تماس گرفتم با آقای شهبازی ببینم اوضاع چه گونه است که گفتند: حبیب را برده اند برای ای پی اس. سریع دفترچه بیمه را که گرفتم خودم را به بیمارستان رساندم. وقتی آقای شهبازی رفتند، دیدم که مرا راه نمی دهند. رفتم و باقی کارهای بیمه را که باید انجام می دادم در خود بیمارستان پیگیری کردم. روز خیلی سختی بود خیلی سخت. و من هم تنها بودم و مدام به این فکر می کردم که الان چه اتفاقی می افتد. از طریق مانیتور جریان را پیگیری می کردم. شروع به راز و نیاز و نذر کردم. نذر کردم که در صورت بهبود حبیب، پدرشان برایش گوسفندی به قربانگاه ببرند و مادرم برایش سه روز در خانه روضه بخوانند و خودش هم یک دور قرآن را ختم کند و من هم اگر وقت شد و مشکلی نبود و گرفتاری ای پیش نیامد و بهبودی کامل حاصل شد... چهارده صلوات بفرستم بر محمد و آل محمد. که البته دوستان سفارش دادند ممکن است برایم سخت باشد و به تشویق کردن آن سه بزرگوار بر ادای نذر اینجانب بسنده کنم. :) ادامه دارد
روز
دوم اول وقت به برادرزاده همسرم زنگ زدم و خواستم که آرام آرام قضیه را با پدرش-
برادر بزرگتر همسرم- در میان بگذارد. خبر کم کم پخش شد و در اینترنت هم آقای حاج
کرمی خبر را به یکی از گروپ های اینترنتی فرستادند. و
ملت ایران بار دیگر حماسه آفرید. بدون اغراق هر 15 دقیقه یک بار گوشی خودم یا
همسرم زنگ می خورد یا پیامکی دریافت می کرد مبنی بر اظهار همدردی و آرزوی سلامتی و
این که اگر کاری هست... . و
چقدر این پیامک ها این تماس ها این ابراز همدردی ها موثر بود در بهبود روحیه حبیب
و قطعا بیشتر قوت قلب و اطمینان بخش بود برای من. پرانتز
باز: قدیم
تر ها که کباده ی انقطاع بر دوش می کشیدم، و ادعای هب لی کمال الانقطاعم بر تن خلق
آمیزیم سوزن می زد، بر این باور بودم که انتظار حضور دیگران در شرایطی چنین، ناشی از عدم اخلاص و انقطاع تام به ذات الهی است
اما بیشتر که با منطق دین آشنا شدم، بیشتر
پی بردم که حالاحالاها باید در طریقت حقیقت، بوق بزنم و فعل ق ط ع را صرف کنم تا
بخواهم در دریای عمیق معنای این مفهوم سیر کنم. و
این عیادت نامش را لطفی دوستانه و مهربانانه می گذاشتم اما یکی از اصحاب امام صادق
علیه السلام به نام «معلی بن خنیس » می گوید: از حضرت سؤال کردم که حق مسلمان بر گردن
مسلمان چیست؟ فرمود: هر مسلمان بر گردن برادر مسلمان خود هفت حق واجب دارد که همه آنها
بر او واجب است و اگر چیزی از آن حقوق را تضییع نماید، از ولایت و بندگی خدا خارج می
شود و خداوند از بندگی او بهره ای ندارد (بندگی خدا را نکرده است) . گفتم: فدایت شوم!
آن هفت حق کدامند؟ فرمود: ای معلی! من نگران توام; می ترسم که اگر بگویم، آنها را مراعات
نکنی و آنها را تباه سازی و نگه نداری و آنها را بدانی و به آنها عمل نکنی . گفتم:
لاقوة الا بالله . فرمود: «... والحق السابع ان تبر قسمه وتجیب دعوته وتعود مریضه وتشهد
جنازته واذا علمت ان له حاجة تبادره الی قضائها ... ; (2) ... و حق هفتم آن است که
سوگندش را قبول کنی و دعوتش را بپذیری، از بیمارش عیادت کنی و در تشییع جنازه اش شرکت
کنی و اگر می دانی که حاجتی دارد، برای برآوردن آن تلاش کنی ...» پرانتز
بسته اینجا را هم ببینید بعد نوشت: گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم... قیصر
بهار
که نزدیک می شود... همه زندگیم رنگ و بویش را می گیرد از
خانه ی که تکانده می شود از
سالنامه ای که نو می شود تا عهدها و برنامه های سال جدید در آن نوشته شود از
کتابخانه ای که کتابهایش جایگزین می شود با کتاب های نخوانده از بلیت
هایی که نوید شروع بهار را در کنار خانواده ها می دهد و از
... جنوب... که حال و هوایم را سرشار از عطر حیات می کند امسال
اما دیگرگون به استقبال بهار رفتیم جنوب
سرجایش بود با همه پررنگی ها و سرخی ها و از
آن به لطف خودشان خواهم نوشت اما
حال و هوای الآنم بوی سی سی یوی 3 تخت 6
می دهد بوی
خیابان کارگر شمالی، مرکز تخصصی قلب تهران شنبه
هفته قبل حول و حوش 11 قبل از ظهر که تازه چندساعتی بود از جنوب برگشته بودم، قلب
حبیب شروع به تپیدنی مضاعف کرد، گویی در سال همت مضاعف و کار مضاعف مانده بود...
قلب باید بتپد اما بین 60-80 و قلب او می تپید اما بین 40-190. گویی از شب قبلش
این تپش شروع شده بود، گفتم «برویم درمانگاه.» گفت: «پزشکان به ما خواهند خندید.» رفتیم
بالاخره به اصرار. پزشک
اورژانس پیرمردی را ویزیت می کرد. حبیب را دید و احوال پرسی کرد. پیرمرد فرتوت بود
و رو به دیار باقی. پزشک زیر چشم نوار قلب حبیب را دید. ناگهان پیرمرد بیمار را
رها کرد و به او گفت: «پدرجان تو حالت خوبه. باید این جوان را در یابیم. نوار قلبش
خیلی بدتر از حالشه.» پیرمرد با صدایی
از فاصله 1000 کیلومتری گفت: «آقای دکتر
من دارم میمیرم، باید برم پیش دکتر بعدی ام.» پرشک گفت: «من خودم ویزیتت می کنم
این جوان فعلا وضعیتش اورژانسیه» و ما متعجب که مگر چقدر قضیه جدی است؟!!! و
اینقدر جدی بود که یک هفته ما را میهمان تخت 6 سی سی یوی 3 کرد. فکر
می کردیم یکی دوساعتی مداوا می کنند و به خانه بر می گردیم. حتی جزوه کلاس عرفان
نظری عصر شنبه ام را آورده بودم که بعد از بهبودی حالش بروم کلاس. اما ماندنی شدیم. و چه
عصر سختی بود. روی پای خودمان خوش و بش کنان آمده بودیم اورژانس و حالا روی تخت سی
سی یوی اورژانس خوابانده بودندش و کلی دستگاه و تجهیزات بهش وصل کرده بودند و با
یکی نوار قلب می گرفتند با دیگری ضربان قلبش را کنترل می کردند و با آن یکی فشارش
را می سنجیدند و با دیگری آدرزین تزریق می کردند. پرستار
خوش خلقی که بالای سرش بود میگفت: «به همه 12 سی سی تزریق می کنیم ضربان قلبشان
تنظیم می شود به همسرت دو تا 18 سی سی تزریق کرده ایم و تنظیم نشده.» مرا
بیرون کردند و من مثل زمان کودکی ام که از لابلای دست نگهبانها و پرستارها فرار می
کردم و برای دیدن عمویم خودم را به آی سی یو می رساندم همین گونه تا چشم نگهبانان
را دور می دیدم خودم را بالای سرش می رساندم تا این که نیم ساعتی سی سی یو تحت
کنترل شدید بود و من بی خبر از حالش. بعد از نیم ساعت که تدابیر امنیتی سهل تر شد
و توانستم با هزار دوز و کلک وارد سی سی یوی اورژانس شوم صحنه ای را دیدم که هنوز
از به یادآوریش دچار شوک می شوم. روی تخت نیمه بیهوش افتاده بود و اکسیژن بهش وصل
بود به علاوه تمام آن دستگاه های عجیب و غریب. و پزستارش میگفت: «دو بار بهش شک
داده ایم.» و می گفت: «در موارد نادر بیمار
را بیهوش می کنیم و یک بار شک می دهیم و بیمار خودش بعد از ایست قلب، ضربانش را
تنظیم می کند اما همسر تو قلبش همچنان در تپش است» تا
آن لحظه مقاومت کرده بودم. در همان لحظه مقاومتم شکست و سیلاب اشک جاری شد. و حبیب
بی معرفت به جای دلداری «وصیت» می کرد. بهش گفتم: «تلافی این کارت را سرت در می
آورم» بعد
از مدتی حال عمومی اش بهتر شد و کاملا به هوش آمد. به دو سه نفر باید خبر می دادم
که جلسات و کارهایشان را پیگیری کنند. اول به آقای پارسانیا که باید کارهایی را
هماهنگ می کردند و با شنیدن خبر شروع به گریستن کردند و حالا این من بودم که باید
ایشان را دلداری می دادم. بعد به فاطمه سلطانی که باید میگفتم جلسه رونمایی کتاب
را پیگیری کند و آقای بابایی بابت کارهای بنیاد.
پیامکی
هم صدیقه سلطانی در جریان قرار گرفته بود. از صبح احوال پرس بود. از صبح حدود 11
تا شب تنها بودم لحظات خیلی سختی بود. تا به حال چنین تجربه ای نداشتم. تنها در
حالی که عزیزی روی تخت سی سی یو داشتم. آن شب حول و حوش ساعت 9 وقتی آقای
فیروزآبادی و طاهر نژاد آمدند تازه معنای قوت قلب را فهمیدم. فرصتی پیدا کردم تا
نمازم را بخوانم. و بعد آقای اشجع و صدیقه. بامزه آن جاست که تا صدیقه رو دیدم
بغضم ترکید. صدیقه گفت: ای بابا من و آقای اشجع شرط بندی کرده بودیم که تو گریه می
کنی یا نه. و آقای اشجع گفته بودند: شما زن ها همتون گریه می کنید و من گفته بودم:
نه فاطمه قویه و گریه نمی کنه. وسط گریه می خندیدم. صدیقه شرط را باخته بود. آخرای
شب بود که آقای خواجه پیامک گله گذاری
زدند که چرا زودتر خبر نداده ایم... همان موقع ها بود که گفتند: حبیب از سی سی یوی
اورژانس به سی سی یوی بخش منتقل شود. گفتم:من
هم می خواهم شب همین جا بمانم. گفتند: همراه بیمار ماندن فقط برای بالای هشتادساله
ها ممکن است. و باز با کلی اصرار و ننه من غریبم بازی قبول کردند شب بمانم به شرط
آن که فردا اول وقت سی سی یو را ترک کنم.
و من با این قول شب را آن جا
ماندم.
حق و تکلیف در نظام دینی در هم تنیده بوده و طبیعی است که
کیفیت حضور مردم در جمهوری اسلامی، ملغمه ای از حق و تکلیف باشد. وظایف و حقوق مردم در ارتباط با نظام اسلامی عبارتند از : · 1- تلاش و قیام برای ایجاد و تاسیس نظام اسلامی ·
2- حمایت از بهترین ساختار سیاسی ممکن حمایت از بهترین ساختار سیاسی طراحی شده از سوی نخبگان دینی و
سیاسی جامعه، ذیل اصول ثابت اسلامی و با توجه به اقتضائات زمانه و زمینه و مشارکت
فعالانه جهت رفع کمبودها و کاستی های نظام پیشنهادی و تلاش برای اسقرار این نظام
سیاسی از دیگر وظایف مهم و جدی مردم است. از آن جا که اقتضائات زمانه و زمینه متفاوتند به طور مثال در
دوره ای که حقوق فردی و آزادی های مدنی به رسمیت شناخته می شوند، نظام سیاسی
جمهوری اسلامی و در دوره ای که هنوز این قبیل مباحث رونق نگرفته مباحثی چون آراء
مدینه فاضله فارابی، به عنوان الگوهایی برای نظام سیاسی منبعث از اصول اسلامی
معرفی و ارائه می شوند و البته هر دوی این ساختارها با اصول ثابت و اصلی اسلام که
حاکمیت خداوند و فقه است سازگار و بلکه به تبع و نتیجه آن اند. و مردم موظفند
ملائم ترین این طرح ها با اصول اسلامی را شناسایی نموده و برای پیاده سازی آن در
جامعه همراهی و مشارکت فعال داشته باشند. واضح است که حضور و حمایت مردم از یک
نظام سیاسی علاوه بر شان مشروعیت زایی برای آن نظام، شرط موفقیت و پیشروی آن نظام
سیاسی است. پس از استقرار نظام سیاسی، حمایت از آن تا آن جا که حافظ
اسلامیت جامعه باشد بر دوش تک تک مردم سنگینی می کند. ·
3- انتخاب رجال حکومتی و دولت مردان از راس تا پایین ترین زوایای
هرم مسئولیت با واسطه یا بدون آن البته این وظیفه ممزوج با وظیفه قبلی است چرا که
با انتخاب نظام سیاسی، اصل انتخاب گری مردم نیز تایید یا رد می شود. ·
4- بیعت با ولی امر جامعه و اطاعت از فرامین وی و ملتزم بودن به
قوانین اسلامی و قراردادی جامعه پس از گذشت مراحل قبل و باانتخاب رهبری مردمی و معتقد به اصول
و ارزش های دینی و الهی بر مردم لازم است که طبق نص صریح نهج البلاغه از وی اطاعت
کنند و فرامین او را بپذیرند و بیعت او را نشکنند و این البته تا زمانی است که
رهبر جامعه ملزم به رعایت ارزش های اسلامی باشد و تلاشش بر اجرای احکام دینی در
جامعه متوقف گردد. ·
5- نظارت مداوم بر عملکرد مسئولین و نحوه صحیح اجرای قوانین
اسلامی و قراردادی در جامعه یکی از وظایف اساسی و مهم مردم در جامعه اسلامی که باعث
جلوگیری از عدول از ارزش ها و آرمان های دینی در جامعه می شود، نظارت مردم بر نحوه
تصویب و حسن اجرای قوانین اسلامی و قراردادی در جامعه است. این نظارت می تواند
توسط جمعی از نخبگان، نمایندگان مردم و یا هریک از مردم به تنهایی صورت پذیرد که
بر حکومت لازم است، سازو کاری برای انواع نظارت مردمی طراحی نماید. مطبوعات و
رسانه ها، احزاب سیاسی و سندیکاها، ساختارهای سیاسی همچون شورای نگهبان از جمله
این طرح ها هستند. ·
6- نقد دولت مردان و نصیحت مسئولان در صورت مشاهده رفتار یا
تصویب قانونی خلاف شرع یا مصلحت عمومی. این وظیفه که صراحتا در متون روایی به آن اشاره شده و در ذیل
بحث امر به معروف و نهی از منکر نیز طرح گردیده عامل مهم حفظ جامعه اسلامی از خطر
انحراف از اصول و عدول از ارزش هاست. «هر فردی از افراد ملت حق دارد كه مستقیماً در برابر سایرین، زمامدار
مسلمین را استیضاح كند و به او انتقاد كند، و او جواب قانع كننده ای بدهد، در غیر این
صورت، اگر بر خلاف وظایف اسلامی خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول
است» امام خمینی، صحیفه نور، ج 4، ص 190 و
نیز ج 8، ص 47؛ ج 20، ص 170 ·
7- رعایت حقوق و مرتفع ساختن نیازهای طبیعی مردم. این نیازها شامل نیازهای اقتصادی و روزمره همچون سطح مناسب
اقتصادی، اشتغال، مسکن و... و همچنین تمهید شرایط برای رشد معنوی و فرهنگی و علمی در
سطوح مختلف و برپایی قسط و عدل در جامعه که مهمترین شان و هدف واسطی حکومت است و
تلاش برای تحقق جامعه توحیدی توسط حاکمیت می باشند. اجرای عدالت و قسط از آن جا که
هدف ارسال انبیا و قوام بخش احکام دین است از اهمیت به سزایی برخوردار است و طبق
فرموده امام صادق علیه السلام یکی از مظاهر عدالت، یافت نشدن فقیر در جامعه است.
وقت آن است
که گفتمان تهدید محور انتخاباتی جای بیشتری را برای گفتمان ایجابی و اثباتی باز
کند. همیشه
دیده ایم که در ایام انتخابات یکی از مهمترین انگیزه های حضور مردمان پای صندوق
های رای، تودهنی زدن به آمریکا و اسراییل و ایادی آن است اما
کمتر دیده شده است که ذکر شود در انتخابات شرکت می کنم تا مجلسی شایسته ی قانون
گذاری و تشریع در جمهوری اسلامی انتخاب کنم. شرکت می کنم تا برای نقش مهم نظارتی
مجلس، افرادی امین و کاردان، متعهد و متخصص برگزینم. عدم
اطلاع مردم از وظایف اصلی قوه مقننه، عدم انتشار عملکرد مجلس در سال های گذشته و
ارتباط نداشتن نمایندگان با توده مردم، کم کاری رسانه های جمعی در آگاه سازی عمومی
در راستای هدف اصلی انتخابات که انتخاب نمایندگان است و هر نتیجه دیگری به تبع این
مسئله روی می دهد از جمله علل و عوامل این رویکرد می تواند قلمداد شود. در
این شرایط است که اصل شرکت در انتخابات به درستی پررنگ می شود اما معیارهای فرد
اصلح نمایندگی مردمی ارزشمند و شایسته تقدیر و روش های احراز معیارها و کشف مصادیق
و... به محاق می رود. امروز
این مردم شایسته و ارزشمند، بیش از هر مردمی نیازمند مجلسی کاردان، آگاه، خبیر یا
چشمانی بیدار و ناظر که راهگشای مسایل
اصلی و جدی مردم باشد هستند.
قبل نوشت: این مطلب را برای سینما انقلاب نوشته ام. سلام بر فرشتگان اتفاقی مبارکی است در سینمای کودک که بعد از سالها خلأ فرمی و محتوایی در این زمینه، رخ داده است. فیلم با روایتگری «شادی»؛ دخترک دبستانی و
نقش اول داستان که ماجراهای فیلم، حول اندیشه و احساسات وی شکل میگیرد،
در فضایی شاد، کودکانه، موزیکال، با کنتراست رنگ بالا و در خانهای ساده،
سنتی و ایرانی شروع میشود. یک شب، پدربزرگ شادی «بابا بویور» که
سالهاست فوت کرده، به خواب «ننه جیران» میآید و پایکوبان و دستافشان در
مراسمی شبیه به عروسی میخواهد که او را با خود ببرد. مادربزرگ در اثر
همین خواب، مشکلی برایش پیش میآید و راهی بیمارستان میشود. از همین جاست
که درگیری شادی با مسئلهای به نام "مرگ"، با دیدن چهره فرشته زندگی و
فرشته مرگ که با یکدیگر درگیراند و هرکدام میخواهند ننه جیران را با خود
ببرند، آغاز میشود. شادی به دلیل وابستگی شدید عاطفی به مادربزرگ، دعا
میکند، که مرگ دیگر نباشد، دعای او مستجاب میشود و پیرو آن ماجراهایی
برای شادی و اطرافیانش رخ میدهد که سعی در تغییر دیدگاه او نسبت به حادثه
مهم زندگی هر فرد، یعنی مرگ دارند.
|
About![]()
آمده ایم تا برویم... Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آرشيو Authorsفاطمه دلاوری پاریزیاعظم کریمیان زاده اعظم کریمیان زاده- مریم عادلی ساردو مریم عادلی ساردو Links
الآن- حبیب رحیم پور/ همسرم
خیلی نامردید اگر فراموش کنید
ما و جبهه جهانی مستضعفین |