جلد اول جهان بینی اسلامی

کتاب انسان و ایمان

فصل دوم: علم و ایمان

ارائه دهنده: فاطمه دلاوری پاریزی

گفته شد که علم و ایمان دو رکن اساسی انسانیت انسان است. حال می خواهیم به رابطه ی این دو رکن بپردازیم. در جهان مسیحیت بنا به برداشت های اشتباه از انسان و خدا و آگاهی و عصیان، به این نتیجه می رسند که علم و ایمان در تضاد با یکدیگر بوده و انسان در پرتو تمرد از امر الهی به معرفت و آگاهی و علم می رسد. و ریشه ی این طرز تفکر به نوع نگاه کتاب عهد عتیق در سفر پیدایش به مسئله ی خلقت و آفرینش آدم و حوا و درخت ممنوعه و نافرمانی ایشان بر می گردد. که در این کتاب ذکر شده درخت ممنوعه همان درخت علم و آگاهی است.

همین برداشت است که ‏تاریخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخیر به عصر ایمان و عصر علم تقسیم می‏کند و علم و ایمان  را در مقابل ‏یکدیگر قرار می‏دهد. در صورتی که تاریخ تمدن اسلامی تقسیم ‏می‏شود به عصر شکوفایی که عصر علم و ایمان  است، و عصر انحطاط که علم و ایمان توامان انحطاط یافته ‏اند.

ما اکنون می‏خواهیم بایک بینش تحلیلی وارد این مساله بشویم و با دیدی‏ عالمانه به بحث بپردازیم که آیا واقعا این دو وجهه  و دو پایه انسانیت هریک به دوره‏ ای و عصری تعلق دارد؟ آیا انسان محکوم‏ است که همیشه نیمه انسان بماند و در هر دوره ‏ای  فقط نیمی از انسانیت را داشته باشد؟ آیا همیشه محکوم به یکی از دو نوع بدبختی است: بدبختیهای ناشی از جهل و نادانی، و  بدبختیهای ناشی از بی‏ ایمانی؟  

    در رابطه علم و ایمان از دو ناحیه می‏توان سخن گفت: یکی اینکه آیا تفسیر و برداشتی که ایمان‏ زا و آرمان‏خیز باشد و در عین حال مورد تایید منطق باشد وجود دارد، یا تمام تفکراتی که علم و فلسفه به ما می‏دهد همه بر ضد ایمانها و دلبستگیها و امیدهاو خوشبینیهاست؟این همان مساله‏ای است که بعدا تحت‏ عنوان «جهان بینی‏» درباره آن گفتگو خواهیم کرد.

    ناحیه دیگر، ناحیه‏ تاثیرات علم از یک طرف، و ایمان از طرف دیگر بر روی انسان است. باید ببینیم علم ما را به چه می خواند و ایمان به چه؟

علم به ما روشنایی‏ و توانایی می‏بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی، علم ابزار می‏سازد و ایمان مقصد، علم سرعت می‏دهد و  ایمان جهت، علم ‏توانستن است و ایمان خوب خواستن، علم می‏نمایاندکه چه هست و ایمان الهام می‏بخشد که چه باید کرد، علم انقلاب برون ‏است و ایمان انقلاب درون، علم جهان را جهان آدمی‏ می‏کند و ایمان روان را روان آدمیت می‏سازد، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش می‏دهد و ایمان به شکل‏ عمودی بالا می‏برد، علم طبیعت‏ ساز است و ایمان انسان ساز.

    هم علم به انسان نیرو می‏دهد، هم ایمان، اما علم نیروی منفصل می‏دهد و ایمان نیروی متصل. علم زیبایی است و ایمان هم زیبایی است. علم‏ زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح، علم زیبایی ‏اندیشه است و ایمان زیبایی احساس. هم علم به انسان امنیت می‏بخشد و هم ‏ایمان. علم امنیت برونی می‏دهد و ایمان امنیت درونی. علم در مقابل هجوم بیماریها، سیلها، زلزله‏ ها، طوفانها ایمنی می‏دهد و ایمان در مقابل اضطراب ها، تنهایی ها، احساس بی‏ پناهی ها، پوچ‏ انگاری ها.علم جهان ‏را با انسان سازگار می‏کند و ایمان انسان را با خودش.

ویل دورانت‏، نویسنده معروف تاریخ تمدن با اینکه غیر مذهبی است می‏گوید: «اختلاف دنیای‏ قدیم با دنیای ماشینی جدید فقط در وسائل است نه‏ در مقاصد...چه خواهید گفت اگر همه پیشرفتهای ما  تنها اصلاح روشها و وسائل باشد نه‏ بهبود غایات و مقاصد؟ هم او می‏گوید: «ثروت‏ خستگی آور است، عقل و حکمت نور ضعیف سردی است، اماعشق است که با داداری خارج از حدود بیان، دلها را گرم  می‏کند.» امروزغالبا دریافته ‏اند که ساینتیسم (علم گرایی محض) وتربیت علمی خالص، از ساختن انسان تمام ناتوان است،  تربیت علمی‏ خالص، نیمه انسان می‏سازد نه انسان تمام، انسان توانا و قدرتمند می‏سازد نه انسان بافضیلت، انسان تک ساحتی می‏سازد نه انسان چند ساحتی.

امروزهمه دریافته‏ اند که عصر علم محض به پایان رسیده است‏ و یک خلا آرمانی‏ جامعه‏ ها را تهدید می‏کند. برخی می‏خواهند این خلا را بافلسفه محض پر کنند، بعضی دست به دامن ادبیات و هنر و  علوم انسانی‏ شده ‏اند. در کشور ما نیز کم و بیش پیشنهاد فرهنگ ‏انسان‏گرا و مخصوصا ادبیات عرفانی از قبیل ادبیات مولوی و سعدی و حافظ ‏برای پر کردن این خلا معنوی و آرمانی مطرح است، غافل از اینکه این ادبیات روح و جاذبه خود را از مذهب  گرفته است. روح انسان‏گرایی این ادبیات همان روح مذهبی‏ اسلامی است، و گرنه چرا برخی ادبیات نوین امروزی با همه  تظاهر به‏ انسان‏گرایی اینهمه سرد و بی‏ روح و بی‏ جاذبه است؟! محتوای‏ انسانی ادبیات عرفانی ما ناشی از نوعی تفکر درباره جهان و انسان است‏ که همان تفکر اسلامی است. اگر روح اسلامی را از این‏ شاهکارهای ادبی بگیریم تفاله‏ ای و اندام مرده‏ ای بیش باقی نمی‏ماند.

    دانستیم که علم وایمان نه تنها با یکدیگر تضادی ندارند بلکه مکمل‏ و متمم یکدیگرند.اکنون پرسش دیگری مطرح است:  آیا ممکن است این دو جای یکدیگر را پر کنند؟  پس از آنکه ‏شناختیم نقش علم چیست و نقش ایمان چیست، نیازچندانی به طرح و پاسخ این پرسش نیست. بدیهی است که  نه علم‏ می‏تواند جانشین ایمان گردد - که علاوه بر روشنایی وتوانایی، عشق و امید ببخشد، سطح خواسته‏ های ما را ارتقاء  دهد و علاوه بر اینکه ما را در رسیدن به مقاصد و هدفها و در پیمودن‏ راه به سوی آن مقاصد و اهداف مدد می‏دهد، مقاصد و  آرمانها وخواسته‏ هایی از ما را که به حکم طبیعت و غریزه بر محور فردیت و خودخواهی است از ما بگیرد و در عوض، مقاصد  و آرمانهایی به مابدهد بر محور عشق و علاقه‏ های معنوی و روحانی، وعلاوه بر اینکه ابزاری است در دست ما جوهر و ماهیت  ما را دگرگون سازد -و نه ایمان می‏تواند جانشین علم گردد، طبیعت را به ما بشناساند، قوانین آن را بر ما مکشوف سازد و خود ما را به ما بشناساند.

    تجربه ‏های‏ تاریخی نشان داده است که جدایی علم و ایمان خسارتهای‏ غیر قابل جبران به بار آورده است. ایمان را در پرتو علم  باید شناخت، ایمان‏ در روشنایی علم از خرافات دور می‏ماند.با دور افتادن‏ علم از ایمان، ایمان به جمود و تعصب کور و با شدت  به دور خود چرخیدن‏ و راه به جایی نبردن تبدیل می‏شود. آنجا که علم ومعرفت نیست، ایمان مؤمنان نادان وسیله‏ای می‏شود در دست‏منافقان زیرک، که نمونه‏اش را در خوارج صدر اسلام ودر دوره‏های بعد به اشکال مختلف دیده و می‏بینیم.

  علم بدون ایمان نیز تیغی است در کف زنگی‏ مست، چراغی است در نیمه شب در دست دزد برای گزیده ‏تر بردن‏ کالا.این است که انسان عالم ‏بی‏ ایمان امروز، با انسان جاهل بی‏ ایمان دیروز، ازنظر طبیعت و ماهیت رفتارها و کردارها کوچکترین تفاوتی ندارد.

 آنجا که علم بوده و جای ایمان خالی مانده است -مانند برخی جوامع عصر حاضر - تمام قدرت علمی صرف‏ خودخواهیها و خودپرستیها، افزون طلبیها، برتری طلبیها،استثمارها، استعبادها، نیرنگها و نیرنگبازیها شده است.

نکته اساسی این  است که قدرت وتوانایی علم، از نوع قدرت و توانایی ابزار است، یعنی ‏بستگی دارد به اراده و فرمان انسان. انسان در هر ناحیه  بخواهد کاری‏ انجام دهد با ابزار علم بهتر می‏تواند انجام دهد.این است‏ که می‏گوییم علم بهترین مددکار انسان است برای وصول به مقاصد وپیمودن راههایی که انسان برای طی کردن انتخاب کرده است.

امروز دیگراندیشمندی یافت نمی‏شود که نیاز انسان را به نوعی‏ ایمان و لو ایمان غیر مذهبی - که به هر حال امری  ماورای علم است - انکار کند.«برتراندراسل‏» با آنکه گرایشهای مادی دارد اعتراف می‏کند که :«کاری که‏ منظور آن فقط در آمد باشد، نتیجه مفیدی بار نخواهدآورد. برای چنین نتیجه‏ ای باید کاری پیشه کرد که در آن  «ایمان‏» به یک فرد، به یک‏ مرام، به یک غایت نهفته باشد.» امروزماتریالیستها هم ناچارند مدعی شوند که ما از جنبه  فلسفی، ماتریالیست و از جنبه اخلاقی، ایده آلیست می‏باشیم، یعنی ازجنبه نظری، مادی و از جنبه عملی و آرمانی، معنوی هستیم .اینکه چگونه ممکن است انسان نظرا مادی باشد و عملا معنوی، مشکلی است که خود مادیین باید بدان پاسخ بگویند.

«جورج‏سارتن‏» دانشمند مشهور جهانی و نویسنده کتاب معروف‏ تاریخ علم در کتاب شش بال نارسایی و ناتوانی علم را در  انسانی ساختن روابط بشر و نیازفوری انسان را به نیروی ایمان چنین بیان می‏کند: «علم در بعض زمینه‏ ها ترقیا ت‏عظیم و شگفت کرده است، ولی در زمینه‏ های دیگر، مثلا سیاست ملی یا بین المللی که مربوط است به روابط افراد انسان با یکدیگر، هنوز خود را ریشخند می‏کنیم.» «جورج سارتن‏» اعتراف دارد که ایمانی که مورد نیاز انسان است ایمان دینی و مذهبی است. وی درباره نیاز انسان به مثلث «هنر و دین و علم‏» چنین می‏گوید: هنر زیبایی را آشکار می‏سازد و همین جهت مایه شادی زندگی می‏شود، دین محبت می‏آورد و موسیقی زندگی است، علم با حق و راستی و عقل سر و کار دارد و مایه هوشیاری نوع بشر می‏شود.به هر سه اینها نیازمندیم، هم به هنر، هم به دین، هم به علم.علم به صورت مطلقی برای زندگی لازم است، ولی هرگز به تنهایی کافی نیست.»