رویای لبنان
آن روزها در گیر ماجرای غزه و تحصن در فرودگاه بودیم.و عصبانی از اینکه تحصن این چنین به اتمام رسید. با یک گروه چند نفره تصمیم گرفتیم در یک حرکت مجازی به دانشگاهیان مصر نامه بنویسم. طی یک عملیات شبانه روزی حدود 6 هزار تا ایمیل دانشجویان و اساتید مصری را پیدا کردیم.
آن روز در کتابخانه ماهانی جمع شده بودیم تا متن نامه را که به 3 زبان فارسی، عربی و انگلیسی بود تنظیم کنیم.یکباره صدای رسیدن یک پیامک توجه مارا به خود جلب کرد. متن پیامک حکایت از آن داشت که بزرگان جنبش تصمیم به فرستادن یک گروه دانشجویی به لبنان جهت شرکت در مراسم تاسوعا و عاشورای حزب ا...، گرفته بودند. برای ثبت نام و فرستادن مدارک مربوطه تا شب هم بیشتر وقت نبود. ما دو دانشجو نما که مدتی از فارغ التحصیلی مان می گذشت ولی در هر جمع دانشجویی عین دو تا نخود ظاهر می شدیم، نمی دانستیم که آیا ما را هم با خود می برند یا نه؟! خوشبختانه هر کداممان تقریبا 3- 4 ترمی سابقه تدریس در دانشگاهمان را داشتیم. همین بهانه ای شد برای چپاندن خودمان در جمع دانشجویان. خلاصه با بدبختی از کارگزینی دانشگاه نامه همکاری تدریس گرفتیم و از آنجا که به همت بزرگان هواپیمایی ماهان و حکومتی که در کرمان دارند ،حداقل روزی 4 پرواز به تهران موجود است به سرعت، همراه گذرنامه و عکس و نامه به فرودگاه کرمان رفتیم تا با اولین پرواز مدارک را برای جناب کمیلی ارسال نماییم. تا تاسوعا و عاشورا حدود 5-6 روز بیشتر نمانده بود. تازه شب که هر دویمان به منزل رسیدیم به خانواده خبر سفر به لبنان آن هم در شرایط جنگ غزه را دادیم. بیچاره خانوادهایمان! که تازه بعد از چند روز تحصن ما را دیده بودند، از آنجا که عادت به این رفتارهای غیر منتظره ما داشتند چندان از این خبر شوکه نشدند و لی تقریبا به دلیل دختر بودن ما، نگرانیهایی داشتند. خلاصه رویای لبنان رفتن خواب از سرمان ربوده بود. چند بار به جناب کمیلی پیامک دادیم که کی لبنان می رویم؟ پاسخ می دادند که هر وقت مشخص شد خبر می دهم. شب تاسوعا بود که خبر دادند گذرنامه ها را پس فرستادیم، اردو لغو شد!! در دل زمستان آن چنان آب سردی رویمان ریختند که در جا یخ زدیم.
هنوز ماجرا تمام نشده بود که دوباره خبر اردوی تشکیلاتی سوریه بسیج دانشجویی به گوشمان رسید. دوباره مثل دوتا آدم خوشحال رفتیم و گذرنامه هایمان را دادیم. گفتیم دستمان به لبنان نرسید لااقل به مرز لبنان برسد! از قضا دوباره طبق ماجراهایی این اردو هم منحل شد و مجددا یخ زدیم.
لبنان را بیشتر به خاطر توصیفات چمران و همسرش غاده و امام موسی صدر می شناختیم. به خصوص صور را . . . لبنان همیشه برایمان سرزمین انسانهای آزاده ای همچون سید موسی صدر و چمران بود که مرز جغرافیایی نمی شناختند و نه تنها برای اتحاد شیعه که برای اتحاد ادیان آسودگی و روزمرگی را بر خود حرام کرده بودند. امام موسی صدر برایمان چهره پیامبر گونه ای داشت. آرزو داشتیم از هوایی استشمام کنیم که نفسهای او را در خود داشت و در زمینی قدم بگذاریم که او در آن قدم گذاشته. آرزو داشتیم که اثر اندیشه ها و افکار این مرد بزرگ را در زندگی شیعیان لبنان از نزدیک لمس کنیم. از لبنان رویایی را در ذهنمان نقاشی کرده بودیم که هر گاه به آن نگاه می کردیم لذتش توصیف ناپذیر بود و شاید با این تصور آرزوی رفتن به لبنان همیشه برایمان تازگی داشت.

سر ماجرای بولیوی مرتب سایت جنبش را چک می کردیم. یکباره خبر اردوی تشکیلاتی لبنان چشممان را خیره کرد. به سرعت تماسهای اولیه را گرفتیم و پول هم پرداخت کردیم تا خودمان امیدوارتر به لبنان رفتن، بیاندیشیم. پول را با رسیک تمام به حساب فردی ناشناسی به اسم محمد ... ریختیم که تا لحظه سفر هیچ تماسی با ما نگرفت. خلاصه یک بار با تردید به جناب سرگروه زنگ زدیم که آیا جدی جدی کاروانی عازم لبنان است؟ ایشان با چنان اعتماد و اطمینانی صحبت کردند که تازه کمی باورمان شد که موضوع لبنان رفتن جدی است. کلاسهایمان را یک جوری سر هم کردیم تا بتوانیم یک هفته راهی لبنان شویم.
با قطار به سمت تهران حرکت کردیم تا در وقت موعود( 9 صبح 31 ادیبهشت) سردر اصلی دانشگاه علم و صنعت باشیم. ساعت 8:40 به سر در دانشگاه رسیدیم. هنوز از تاکسی پیاده نشده بودیم یک لباس شخصی جلوی تاکسی را گرفت و پرسید برای چه کاری آمده اید؟؟؟ تازه یادمان آمد که سوریه هم باید برویم. گفتیم برای سفر لبنان- سوریه آمده ایم. نه مرد لباس شخصی، نه مرد نگهبان و نه هیچ موجود زنده دیگری از این سفر اطلاعی نداشت. مثل دو آواره گرسنه، پشت در دانشگاه نگه مان داشتند. انگار آن روز در دانشگاه یک آزمونی بود. سیل ممتحنین به سمت دانشگاه جاری بود. از هر طرف دادو بیدادی بلند بود. آقا کجا؟!! کارتت کو؟؟ موبایل ممنوع!! کارت شناسایی بیرون!! و آن چنان ممتحنین را در بدو ورود می گشتند که گمان بردیم رییس جمهور و هیات دولت برای بدرقه ما در دانشگاه مستقر شده اند!!! لبنان نرفته زهر ترک شدیم.
از هیچ موجودی که عازم لبنان – سوریه باشد خبری نبود. بعد از حدود سه ربع صدای فردی را شنیدیم که قیافه اش می گفت که احیانا همسفر ماست. دیگر مطمئن شدیم اشتباه نیامده ایم.کم کم همسفرانمان با بیش از یک ساعت تاخیر یکی یکی پیدا شدند و ما جدی جدی حس کردیم داریم می رویم لبنان..

آمده ایم تا برویم...