امت واحده اسلامی

صابره الزهرا طلبه ی هندی سال چهارمی جامعه الزهرا است. بچه ها ازش پرسیده بودند: اگر برگردی هند چه می کنی؟ گفته بود: اگر همسرم اجازه دهد شهر به شهر و روستا به روستا می روم و مذهب تشیع را تبلیغ میکنم. گفته بودند: و اگر اجازه ندهد؟ گفته بود: منزلم را به پایگاه نشر عقاید شیعه تبدیل می کنم. بچه ها بهش گفته بودند: چرا خودت را اذیت میکنی؟ همین که فرزندان خوبی تربیت کنی و خودت هم معتقد باشی کافیست. با عصبانیت روی دستش کوبیده بود و گفته بود: من سهم امام خورده ام و باید امام شوم جماعت هندوستان را.

عفیفه احمد بانوی اندونزیایی ساکن ایران و مادر یک پسربچه ی 4 ساله و مترجم آزاد است. وبلاگ دارد و کلی در وبلاگش از انقلاب اسلامی و ولایت فقیه دفاع می کند و شیفته ی احمدی نژاد است. پس از ماجراهای انتخابات با اشک می گفت: در دلِ تهران در دفاع از ولایت فقیه شدیدا احساس تنهایی می کردم. خوب شد شماها را دیدم والا تصور می کردم تنهای تنهایم.

نجلا الکلیوبی بانوی مصری و همسر آقای مجدی حسین از فعالان مصری حزب امل مسلمین است. همسرش به دلیل سخن رانی در غزه به زندان محکوم شده بود. شیفته ی انقلاب اسلامی بود. وقتی ایران آمده بود می گفت: برایم فوق العاده است که تنها حکومت اسلامی دنیا را از نزدیک ببینم. می گفت: ما از لحاظ فقهی شافعی و از لحاظ سیاسی شیعه  امام حسینیم.  می گفت: افتخار میکنم در هوایی نفس بکشم که خمینی هم در همان هوا نفس کشیده است.

و نمونه ها بسیارند... .

غیرت عرب

خواندن ادامه سفرنامه یکی ازهمسفران لبنان (البته تنها همسفری که اراده نوشتن خاطرات را هنوز  از دست نداده اند) من را به یاد  گفتگوی یک مرد عرب و زنی امریکایی انداخت که تابستان پیش در سفر به یکی از کشورهای  شیخ نشین حاشیه خلیج فارس شاهدش بودم.

یک روز به پیشنهاد همراه محترم به بازاری رفتیم که من حتی یک جوارب هم نخریدم .بازاری که فقط جنس مارک دار داشت خوب معلومه قیمت ها چطوری بود و تنها از نمازخانه آن می شد فهمید که در یک کشور مسلمان هستم.من که اهل خرید کردن آن هم در چنین جایی نبودم ، ولی همراهم درست برعکس من بود بنابراین مدت زیادی را در این مکان کذایی گذراندیم.

من با مشتری ها که گاها به نظرم انسان های جالبی بودند حرف می زدم که البته به ندرت پیش می آمد .

در فروشگاهی که آهنگی عربی (با صدای یک زن) گذاشته بود روی صندلی فروشگاهی نشسته بودم و مشغول تماشای مشتری ها.

دختر و پسری که 24 یا 25 ساله به نظر می آمدند توجهم را جلب کردند.

 شاد و زیبا با چهره هایی گرم. هردو قد بلند بودند وشلوارهای لی زیبایی که پوشیده بودند قد آنها را بلندتر نشان می داد.

دختر داشت کفش امتحان می کرد. احتمالا چون دید من بیکارم خواست که در انتخاب کفش کمکش کنم و مثل خانم های ایرانی ابراز کرد که آقایان اصلا سلیقه ندارند و هر چی که می پوشی می گویند قشنگ است.

خیلی حرف می زد هردو فلسطینی بودند ولی در اردن زندگی می کردندبرعکس دختر پسر خیلی کم حرف می زد و رفتاری همراه با احترام زیاد با من داشت. وقتی نوجوان بوده  فلسطین را ترک کرده بود از فلسطین که حرف می زد چشمانش پر از اشک می شد.

ولی دختر انگار ملیتش را خیلی دوست نداشت و می گفت هر کس که من را می بینه فکر می کنه من امریکایی ام!

این موضوع را با افتخار می گفت.

درر حین گفتگو خانمی امریکایی به جمع ما اضافه شد ودرباره خواننده ای که ترانه اش را در مغازه گذاشته بودند پرسید:"آیا نانسی است؟" دختر جواب داد :"نه این... است"

خانم امریکایی با لحن خاصی گفت: "آخه من هر خواننده زنی که عربی می خواند فکر میکنم نانسی است چون تنها خواننده زن عرب که می شناسم نانسی است."

دختر   توضیح داد  که خواننده زن عرب زیادی وجود دارد که صدای بعضی خیلی قشنگتره و ...

ولی پسر فلسطینی فقط یک جمله گفت:"ما هم تنها خواننده امریکایی که می شناسیم مایکل جکسون است."

این جمله را با تعصب خاصی بیان کرد جمله که گمان می کنی یک نفر با همه وجودش می گوید.

خانم امریکایی هیچی نگفت ولی طوری که انگار بهش برخورده بود بدون تشکر و خداحافظی از ما جدا شد.

چند دقیقه بعد دختر کفشی را پسندید و پسر پولش را حساب کرد .با من خداحافظی کردند و از گیت مغازه رد شدند و من دیگر آن ها را نمی دیدم و لی ذهنم پر از سوال بود که اگر این غیرت فقط برای موسیقی نبود...

اگر آن دخترعرب هم کمی تعصب داشت...

.