شعبان الائمه

یه شعر قدیمی :

دعبل! فضای شعر مرا پرترانه کن          صد بیت باده سمت ضریحش روانه کن

 آهوی چشم من به تماشا شسته است         ضامن شو لحظه ای و جنون جاودانه کن

فصل الخطاب خاطبهم جاهلون ... یا           قالوا سلام و  پای برهنه بهانه کن*

یا شعبان الائمه*

یا ثامن و یا ضامن و یا باطن و یا آمن و یا راهن و یا...

یا مشرقی تکتم و کاظم صفر *به خیر        ذی القعدة الطلوع صبا عاشقانه کن

گندم بپاش میوه ممنوع عاشقی        چرخی بزن، برقص و پرت دانه دانه کن

گیسوی خیس پنجره فولاد و آینه      روبان سبز و دستی و پیرای و شانه کن...

پیرای و شانه کن            

1. اشااره به حرکت حضرت با پای برهنه جهت ادای نماز عید فطر و ممانعت مامون

2.امام رضا امام هشتم هستند و شعبان نیز ماه هشتم قمری

3. اشاره به ماه صفر. ماه شهادت امام رضا (علیه السلام)                                                                                                                                                        

مرداد 86. 

24 ساعت با حکیم‌ترین مادران/ از پشت صحنه های جشنواره عمار

آقای جلیلی گفته بودند که برای افتتاحیه جشنواره عمار، من و خانم دکتر سعیدی با مادران شهدا مصاحبه انجام دهیم و انتظارات ایشان را از فیلم سازان و سینماگران عماری در قالب یک کلیپ به تصویر بکشیم.

اولین مرحله، پیدا کردن مادران شهدا بود. در چت از خانم رجایی فر پیشنهاد خواستم و ایشان خانم روزنامه نگاری را معرفی کردند که با اکثر مادران شهدا مصاحبه دارد و خصوصا آن مصاحبه معروف با مادر شهیدی که شوهرش او را به خاطر شهادت فرزندش طلاق داده و در جشنواره مطبوعات برگزیده شده بود.

با ایشان تماس گرفتم و معیارهایی به ایشان دادم و خواستم که ۴ نفر را معرفی کنند. ایشان مادر شهید مهدی رجب بیگی، مادر شهید غلامعلی پیچک، مادر جاویدالاثر شهید کرم و مادر ژاپنی شهید بابایی را معرفی کردند.

با ایشان قرار‌ها را تنظیم و از عصر جمعه با یک تیم تصویربرداری و یک کارگردان هنری که در تلویزیون مشغول به کار بودند، شروع به مصاحبه کردیم. کارگردان، فضایش با ما خیلی متفاوت بود و نگاهش‌‌ همان نگاه‌های کلیشه‌ای و همیشگی صدا و سیما. مادر شهید بابایی را نشانده بود و از ژاپنی بودن ایشان شگفت زده شده بود و از ایشان می‌خواست که چای ژاپنی بریزند و به مهمانشان که یک دختر خانم عکاس بود تعارف کنند. و دختر عکاس چای را بخورد و بگوید: به به چه چای خوشمزه‌ای! و بعد مادر شهید را سوژه عکس برداری کند و رو به دوربین خودش را معرفی کند و بگوید که برای چه مادر شهید بابایی را به عنوان سوژه عکس برداری انتخاب کرده است. که آن دختر خانم هم می‌فرمود: مورد خیلی جالب و عجیبی بودند!

کارد می‌زدی خون من و خانم سعیدی در نمی‌آمد. از فرط عصبانیت من شروع به قدم زدن کرده بودم و ایشان هم مرتب به من می‌گفت: «خانواده شهدا دکور نیستند. ما آمده‌ایم ازشان حکمت یاد بگیریم.» به کارگردان تذکر دادیم که نمی‌خواهیم فیلم دکوری از ایشان بسازیم آمده‌ایم تا حرف‌هایشان را بشنویم. فرمودندکه: خب حرف که جذابیت ندارد!!

وقتی مادر شهید بابایی شروع به صحبت کردند ایشان از آنجا که برایشان مهم نبود نه صدابرداری جالبی انجام داده بودند و نه تصویر برداری با کیفیتی. کارگردان آمده و به ما می‌گوید: «این خانم چقدر حرف می‌زنند. واقعا این حرف‌ها به دردتان می‌خورد؟» با تعجب برگشتم و می‌گویم: «بزرگوار! ما اصلا به خاطر شنیدن همین حرف‌ها اینجائیم نه آن فضای هنری! که مد نظر شماست.»

سری تکان می‌دهد و در پایان که می‌خواهیم خداحافظی کنیم می‌گوید: «خب، شما کارگردان هنری نمی‌خواهید من هم فکر می‌کنم نیازی به حضورم نباشد.» فکر می‌کنم در آن سه ساعتی که در خانه مادر شهید درگیر دکور سازی بودند بهترین پیشنهادشان را مطرح کردند. با گرمی از ایشان و پیشنهاد خوبشان تشکر و استقبال می‌کنیم و از هم جدا می‌شویم و سراغ خانواده بعدی می‌رویم.

خانواده شهید کرم، خانواده‌ای سرشار از گرمی و عاطفه. مادر و پدر شهید و خواهر شهید که خود همسر یک جانباز آزاده شهید است. آنقدر با این خانواده صمیمی می‌شویم که خواهر شهید یک شبه برای من و خانم سعیدی جداگانه عروسک‌هایی بافته‌اند و در افتتاحیه برایمان می‌آورند. خانم سعیدی وسط سوال پرسیدن اشک می‌ریزد. خواهر شهید شروع به دلداری دادن ایشان می‌کند. با خودم فکر می‌کنم: اگر آن کارگردان بود لابد الان می‌گفت: «چقدر غیر حرفه‌ای!»

روز بعد ابتدا سراغ مادر شهید رجب بیگی می‌رویم. مادر شهید رجب بیگی تحت الشعاع پسرش قرار گرفته و الا خودش بانوی فوق العاده‌ای است. فعال و در صحنه. خانه‌اش محل برگزاری کلاس‌های مختلف است: از درس‌های مقدماتی حوزه تا کلاس عربی. خانه‌ای قدیمی و سنتی و دوست داشتنی و البته مثل همه خانه‌های خانواده‌های شهدا، ساده. یک خیریه فعال دارد که به قول خودشان، هر کس بیاید دست خالی بر نمی‌گردد. بسیار هم حکیم هستند و حرف‌هایی می‌زنند شنیدنی. با یک سادگی جالبی می‌گویند: من البته دو سه بار بیشتر جبهه نرفته‌ام خواهرانی بودند که چندین و چندبار جبهه رفته‌اند.
آخر کار می‌گویم مادرجان دعا کنید شهید شویم. خانم سعیدی با شوخی و خنده به من می‌زنند که هی ایشان مادر شهید هستند‌ها. دعایشان مستجاب می‌شود حواست باشد چه می‌گویی! با خودم می‌گویم: تو را چه به این دعا‌ها!

مادر شهید پیچک هم بسیار انسان والا و اخلاق مداری هستند. ازشان می‌پرسیم «به نظر ما طرفداران حق همیشه در اقلیت‌اند به نظر شما این طور نیست؟»: می‌گویند: «من از باطن انسان‌ها بی‌خبرم.» یعنی: شما را چه به این قضاوت کردن‌ها!

کار تمام می‌شود. مصاحبه‌های خیلی خوبی گرفته‌ایم. هم می‌شود از دل مصاحبه‌ها حرف‌های تکراری و کلیشه‌ای استخراج کرد و هم حرف‌های جدی و تامل برانگیز. خانم سعیدی کارش را خوب بلد است. قبلا برای پایان نامه‌اش با خانواده شهدا، مصاحبه انجام داده و خوب بلد است حرف‌های دل افراد را بیرون بکشد.

تصمیم می‌گیریم خودمان بالای سر تدوین کار هم بایستیم. حدود چهار ساعت راش پر کرده‌ایم. تا ساعت دوازده شب در دفتر جبهه فرهنگی هستیم. اپیزودهایی که احساس می‌شود به درد جشنواره عمار می‌خورند را جدا می‌کنیم. خانم سعیدی تا ساعت دو می‌مانند و به تدوین گر می‌گویند که کدام را اول و کدام را آخر بگذارد. فردایش هم که روز افتتاحیه جشنواره عمار است، من دو ساعتی بالای سر کار می‌روم. و بازبینی نهایی از اثر و تغییراتی جزئی انجام می‌دهم و کمی هم جابه جایی اپیزود‌ها. کار، که طی ۲۴ ساعت انجام شده بود، و اولین تجربه ما دو نفر بود، خودمان را راضی کرده. آقای جلیلی هم می‌آیند و کار را می‌بینند. واکنششان به نظر رضایت بخش است. در بخشی که مادر شهید پیچک، بازیگر فیلم پسرش را نقد می‌کند، در واکنش به گفته‌های مادر شهید با صدای بلند می‌گویند: آفرین، آفرین.
کار در افتتاحیه اکران می‌شود و مورد توجه قرار می‌گیرد. کار پربرکتی بود. با خانواده‌های چند تن از شهدا آشنا شدیم و با همه‌شان قرار گذاشتیم که بیشتر به ایشان سر بزنیم. حرف‌های حکیمانه‌ای شنیدیم و در خلال گفته‌هایی که باید برای سینماگران پخش می‌شد برای پرسش‌های خودمان هم پاسخ‌هایی یافتیم.

این مطلب برای تریبون مستضعفین نوشته شده است.

در سعی میان گودی چشمانش...

از منبر عشق است سخنرانیشان

سخت است ولی شرح پریشانیشان

تجرید دو روح خسته و نفخه ی عشق

قالوا و بلی شروع انسانیشان


قالوا و نفخت مستی از جام الست

قالوا و شراب روح و ریحانیشان

دستی که نوازشگر گندمزار است

برخاسته از حس مسلمانیشان


بی حرمتی درد در آن بی دردی

دردیست به عمق نوح طوفانیشان

دستی که  به ماه روشنی می بخشید

فارغ ز همان وزیر هامانیشان


عینک به شفابخشی عیسی می داد

پیراهن نسخه پیچ کنعانیشان

لولاک لما خلقت الافلاک، هبوط

تا فاطمه خواهد نکنم فانیشان


در کوچه ی بی غیرت سیلی، سیلیست

جاری ز سقیفه مرگ بر بانیشان

آیات خسوف و سجده هایی خالی

آیات نهم به بعد شیطانیشان


بشکوه ترین قیام یک ضربت بود

بر باور نیزه های قرآنیشان

فزت و قسم قسم تواضع، کرنش

خوشبخت ترین کلام پیشانیشان


در گرم ترین نماز تاریخ بلا

آتش به جگر نای گلستانیشان

در سعی میان گودی چشمانش

مظلوم ترین ذبیح قربانیشان


حیثیت عشق را غنیمت بردند

در غارت اسکندر یونانیشان

قدیست خمیده و چروکی، هرگز!

تکذیب کنید نوع غمخوانیشان


غم نیست و ما رأیت الا عمریست

سرمایه ی زندگی روحانیشان

کورید مگر یا به تغافل گویید

تحریف وقایع شرح ویرانیشان


تکذیب کنید لیلی ام غمگین نیست

مجنون شده در حضور پنهانیشان

در بازه ی بی نهایت از صفر به بعد

حدیست به سمت میل طولانیشان


هرچند بیانیه که خواهید دهید!

از منبر عشق است سخنرانیشان

*بهمن 85...

تقدیم به چشمانش که جز زیبایی ندید...

کاروان زیتون

زیتون خواهد رویاند

عیسی وار

در مردمکهای سفید

کاروانی که

طبق طبق

کبوتر می پراند

پی نوشت 1: أللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَیْتُونِةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَ لَا غَرْبِیَّةٍ یَكَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاء وَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ۞     سوره نور ؛ آیه 35

پی نوشت 2- کاروان جهانی الی بیت المقدس

پی نوشت 3:  بشکنیم این قفس

آن گاه که مرگ می میرد/ یادداشتی بر «سلام بر فرشتگان»

قبل نوشت: این مطلب را برای سینما انقلاب نوشته ام.

سلام بر فرشتگان اتفاقی مبارکی  است در سینمای کودک که بعد از سال‌ها خلأ فرمی و محتوایی در این زمینه، رخ داده است.

فیلم با روایت‌گری «شادی»؛ دخترک دبستانی و نقش اول داستان که ماجراهای فیلم، حول اندیشه و احساسات وی شکل می‌گیرد، در فضایی شاد، کودکانه، موزیکال، با کنتراست رنگ بالا و در خانه‌ای ساده، سنتی و ایرانی شروع می‌شود.

یک شب، پدربزرگ شادی «بابا بویور» که سال‌هاست فوت کرده، به خواب «ننه جیران» می‌آید و پای‌کوبان و دست‌افشان در مراسمی شبیه به عروسی می‌خواهد که او را با خود ببرد. مادربزرگ در اثر همین خواب، مشکلی برایش پیش می‌آید و راهی بیمارستان می‌شود. از همین جاست که درگیری شادی با مسئله‌ای به نام "مرگ"، با دیدن چهره فرشته زندگی و فرشته مرگ که با یکدیگر درگیراند و هرکدام می‌خواهند ننه جیران را با خود ببرند، آغاز می‌شود. شادی به دلیل وابستگی شدید عاطفی به مادربزرگ، دعا می‌کند، که مرگ دیگر نباشد، دعای او مستجاب می‌شود و پیرو آن ماجراهایی برای شادی و اطرافیانش رخ می‌دهد که سعی در تغییر دیدگاه او نسبت به حادثه مهم زندگی هر فرد، یعنی مرگ دارند.


ادامه نوشته

هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت


من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت
خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت

آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن
هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت

آتشکده اهل بهشتم من و جز اين
هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت

شيطان عددی نيست که آتش بزند ..... هان
سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت

ققنوس هم از جنس همين شب پرگان بود
ديوانه خورشيد که شد بال و پرش سوخت

تنها نه فقط خانه زهرا و علی .... نه
هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت

شاعر خبر تازه ای از عشق شنيد و
تا خواست کلامی بنويسد خبرش سوخت

غلامرضا طریقی

خاطره ی خیس

باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران!
قیصر امین پور

استاد فلسفه ما-دکتر قوام صفری- داشت درس می گفت. وسط بحثش گفتم این بحث خیلی شبیه این شعر قیصره و یکی از ابیاتش را خواندم. استاد جدی ما که همه او را به عقل سردش می شناسند، ناگهان بغض کرد و گفت: «او مرد خیلی بزرگی بود. نامش را که می شنوم احساساتم گر می گیرد. عمیقا دوستش داشتم که اشعارش عمیقند. همیشه به شوخی به او می گفتم: تو واقعا این ها را که می گویی می فهمی یا همین جوری می گویی.
 یک روز در حیاط دانشگاه تهران با هم قدم می زدیم که باران گرفت. قیصر کیفش را روی سر من گرفت. گفتم چرا روی سر خودت نمی گیری؟ گفت: عقل ما شاعرا همین جوری خیس هست. عقل شما فلاسفه حیفه که خیس بشه»
استاد دیگه طاقت نیاورد و اشکش روان شد.

یادش گرامی
* برای شادی ارواح  مومنین و مومنات، مسلمین و مسلمات، الاحیاء منهم و الاموات، شادی روح طیبه شهدا و امام راحل، شادی روح هرکس برای اسلام و انقلاب زحمتی کشیده خصوصا این شاعر عزیز رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات !
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

کابوس ترین/ داستانک

شروع کرد به شمردن...

10، 9، 8...

-          عجب امتحان سختی، برای عضو گارد ویژه شدن باید درست تصمیم بگیرم. همین پیرمرد بهترین گزینه است. یادم نمی رود اوایل که منطقه را محاصره کرده بودیم، چه جوری غیب می شد، محاصره را می شکست، غذا به مردم محلی می رساند...

7، 6، 5...

-          ولی نه این پسرک گزینه بهتری است، گستاخی عجیبی دارد، همین فرداست که عملیات های انتحاری را سازمان دهی کند، آن پیرمرد نحیف است اما این پسرک، یک فرمانده بالقوه تمام عیار...

4، 3، ،2، 1...

-          اَه، متیِ لعنتی صبر کن، نمی توانم تصمیم بگیرم. آهان، دخترک... این زنان  هر کدام هفت، هشت فرزند به دنیا می آورند و با بغض ما و دولت ما بزرگ می کنند، هرچند الان نگاهش به عروسکش است که در دستان متی است، ولی او از همه بدتر است، او هشت دشمن است به تنهایی، باید او را نشانه روم...

... آتش

آراء متفکران مسلمان درباره هنر

تتبعی در کتاب حکمت انسی نوشته دکتر محمد مددپور

 

در يك نگاه كلي به آراء متفكران مسلمان درباره‌ي هنر مي‌توان حكمت هنر را حاصل مباحثي چندگانه ديد:

اول. منطق و صناعات خمس، چنان‌كه در فن شعر ارسطو و منطق الهيات شفا ابن‌سينا و اساس‌الاقتباس خواجه‌نصير آمده است.

دوم. رياضيات و نظريه اعداد و تصاوير و هندسه زيبايي مانند رساله موسیقي فارابي و اخوان‌الصفا.

سوم. علم اخلاق كه درباره‌ي حسن و قبح آثار هنري و تأثيرات آن در رفتار انساني و نسبت خير و زيبايي هنري توجه مي‌كند. نظير آن‌چه افلاطون در ولايت‌نامه (جمهور) و ابن‌خلدون در مقدمه بدان پرداخته است.

چهارم. علم سياست و تمدن كه معطوف به تأثير اجتماعي هنر بر شهروندان و تربيت آن‌ها مي‌پردازد. قبول مسئوليت اجتماعي و سياسي است. نظير كتاب سياست ارسطو و يا نظير مباحثي در باب سطح پيشرفت هنر در مقدمه ابن‌خلدون آمده است.

پنجم. علم‌المعرفه و معرفت‌شناسي كه در باب مشاعر انساني، خيال و قواي ادراكي و الهام و عقل و قلب سخن مي‌گويد. همه اين مراتب با تجربه‌ي هنري سروكار دارد.

ششم: وجودشناسي كه در باب وجود و ماهيت و هويت موجودات از جمله حقيقت خارجي عالم خيال و مثال و نهايتاً وجودشناسي به معني خاص مانند الهيات و عرفان نظري كه به اسماء و صفات الهي و مظاهر حق از حضرات خمسه و كليات سته و مراتب معرفت وجود مي‌پردازد آن‌چه در فصوص‌الحكم ابن‌عربي و حكمت‌الاشراق سهروردي آمده است در اين زمره است.

هفتم: فقه و احكام فقهي مبنايي براي صدور نظريه در حوزه حكمت عملي و خير و شر اثر هنري است.

در هر مرتبه‌اي شأن و وجهه‌اي از هنر مورد تأمل قرار مي‌گيرد.

تاريخ نظريه‌هاي حكمي و فلسفي هنر بعد از صدر اسلام سه دوره را سپري كرد. دوره اول با انديشه‌هاي فلسفي حلقه بغداد و اخوان‌الصفا و اسماعيليه و ابن‌سينا و فارابي و استمرار آن در آراء و انديشه‌هاي خواجه‌نصير طوري و ابن‌رشد مشخص مي‌شود؛ دوره دوم با انديشه‌هاي سهروردي و نفوذ انديشه‌هاي عرفاني و اشراقي ديني در قلمرو حكمت و فلسفه نظري همراه است و دوره سوم با انديشه حكماي اشراقي عصر مغول آغاز مي‌شود و در صفويه به اوج خود مي‌رسد و تا پايان دوره قاجاري كه با اوج غرب‌زدگي جديد اقوام مسلمان قرين است، به فروپاشي كامل و تمام‌عيار مي‌رسد.

در دوره اول نظريه‌هاي فلسفي مسلمانان در جهت اعتلا بخشيدن به مفهوم عقل سير كردند. عقل فعال متعالي و عقل مستفاد و عقل قدسي جايگزين مفهوم ناسوتي عقل شد. امّا اين نظريه منجر به اشراقي و حضوري شدن نظريه علم و معرفت نشد. هرچند ابن‌سينا زمينه‌ي حكمت اشراق را با رساله‌ي «منطق‌المشرقين» فراهم كرد. مقامات عرفاني نيز در نمط نهم كتاب «الاشارات و التنبيهات» صورت منطقي و عقلاني پيدا كرده بود.

در دوره دوم نظريه اشراقي را در معرفت‌شناسي فخر رازي، خواجه‌نصير طوسي و قطب‌الدين شيرازي و ديگران كم و بيش مي‌بينيم كه در نظريه هنر همان طريق مشائيان و ارسطوئيان را مي‌پيمايد. اين بزرگان در حالي‌كه در قلمرو معرفت‌شناسي به نظريه اضافه‌ي اشراقي و حضوري مي‌انديشند و از نظريه‌ي انتزاعي ارسطويي به تدريج دور مي‌شوند امّا هنوز عالم خيال تعلق به عرفا و شاعران دارد.

در دوره سوم كه عصر آميختن فلسفه و شريعت و ديني شدن همه معارف در جهان اسلام است عرفان در ذهن فلاسفه و متكلمان و فقها به شدت نفوذ مي‌كند و ميان معارف پنج‌گانه نظري و عملي اسلام (حكمت مشاء و حكمت اشراق، كلام، عرفان و فقه) جمع مي‌شود. البته اين بدان معني نيست كه ميان فقيهان و اهل فلسفه و متصوفه ديگر نزاعي بنا شد. بلكه نكته اين است ديگر ميان كلام و فلسفه و عرفان نظري تعارض قديم در كار نيست، زيرا بسياري از حكيمان اين دوره رسماً چون خاقاني و سنايي از حكمت يوناني تبري مي‌جستند و با شاعراني مانند شاه قاسم انوار هم‌سخن بودند كه از نظريه‌ي سنايي كه از ترجيح ذوق ايماني بر مقالات حكماي يوناني اظهار كرده بود، دفاع كرده و چنين گفته است:

حكمت يونانيان حصار نمي‌گردد

از ضرر تندباد قهر خدايي

حكمت امجد شنو ز ملت احمد

پير كهن دير دهر خواجه سنايي

امّا حملات شديد را بر حكمت و فلاسفه‌ي يونان‌زده عارف شاعر نورالدين جامي انجام داده است. جامي در بدگويي از فلسفه همان آراء متفكران ديني قرون پنجم و ششم را دارد. او فلسفه را «سفه» خوانده و فيلسوفان را مردمي «دين‌برانداز» شمرده و به مخاطبان توصيه كرده است كه در طلب فلسفه حقيقت شرع محمدي را رها نكند و شيفته مقالات و مباحث يونانيان نشود.

جامي چون همه‌ي حكيمان اُنسي و قدسي طريق معرفت را انكشاف شهودي مي‌داند، به واسطه پاك كردن آينه دل و مرآت ضمير و طهارت و مجاهدت و رياضت و عشق. و چون زنگار هواجس از آينه باطن پاك شد و پرده علائق ناسوتي و دنيوي از آن به كنار رفت جلوه‌ي جمال حق رؤيت مي‌شود و آن صورت ازلي براي حكيم انكشاف پيدا مي‌كند. اين مراتب با شريعت حاصل مي‌شد و برخلاف نظر برخي صوفيه متقدم، شريعت از طريقت تفكيك نمي‌شد.

در اين دوران سوم حكمت به شريعت و طريقت اتصال تام و تمام پيدا مي‌كند و حتي سياست نيز صورت شرعي‌تر و ديني‌تر پيدا مي‌كند. مانند سياست عصر صفوي، يا عصر عثماني و گوركاني. بعد از سپري كردن يكدوره گسست هولناك فرهنگي و هنري در عصر هجوم فعولان و تارتاران به ديانت بازگشت و به احياء دين پرداخت. تقرّب به دين چنان بود كه اهل فلسفه به مباني وحياني عرفان و شريعت كشش پيدا كرده بودند.

اين نگاه متعادل در حكماي بزرگي چون جلال‌الدين رواني، غياث‌الدين دشتكي، ميرفندرسكي، ميرداماد، ملاصدرا، مولي محسن فيض كاشاني، ملاعبدالرزاق لاهيجي در پايان عصر تيموري و در نيمه اول عصر صفوي استمرار مي‌يابد. شيخ بهايي از فقها و سياست‌مداران بزرگ عصر صفوي است كه به حكمت ديني توجه بسيار داشته و به نحوي تساهل و تسامح در نظر گرائيده است، ضمن حفظ مراتب و پرهيز از تندروي عقل‌مدارانه. همه اين حكيمان به‌وجود مستقل صورت‌هاي عقلي و مُثُل افلاطوني قائل‌اند. گرايش به اشراق نوري، رؤياهاي مثالي، تجرد خيال و عالم ارواح و فرشتگان در تفكر اشراقي عصر صفوي و مباني نظري حكمت هنر را متحقق مي‌كرد. شعر مشهور ميرفندرسكي انديشه مثالي اين عصر را نشان مي‌دهد.

چرخ با اين افرآن نغز و خوش و زيباستي

صورتي در زير دارد هرچه در بالاستي

صورت زيرين اگر با نردبان معرفت

بر رود بالا، همان با اصل خود يكتاستي

اين سخن را در نيابد هيچ فهم ظاهري

گر ابولفرستي و گر بوعلي سيناستي

در حقيقت نحوي تفكّر عقلي پديد مي‌آيد كه با تفكّر ذوقي مي‌آميزد. چنان‌كه اسفار اربعه صدرالمتألهين فيلسوف تفسير عقلي فصوص‌الحكم ابن‌عربي عارف مي‌شود. از اين‌جا حكيماني پيدا مي‌شوند كه ضمن پذيرش بداهت‌هاي عقل سليم اين‌را طوري وراي طور عقل مي‌دانند و حدّ و مرزي براي فلسفه و دين قائل مي‌شود. فلسفه و حكمت يوناني مي‌توان به اجمال از عالم و وجود سخن گويد، امّ اين دين و حكمت ايماني است كه عالم را به تفصيل به حضور و شهود براي مؤمن منكشف مي‌كند. پس براي حكيم عصر سوم حكمت اسلامي، عقل فلسفي را تا حدودي مي‌پذيرد چيزي كه تاكنون نيز استمرار يافته است. حتّي با اين عقل فلسفي اصلاح شده است كه اوليات مباحث عقلي علوم اسلامي كم و بيش تنظيم مي‌شود، امّا در مراتب اعلي دين فصل‌الخطاب انسان است و عقل در ساحت قدسي دين موضوعيت پيدا مي‌كند.

در اين عالم عقل يوناني ديگر شأني ندارد، به همين جهت با حكمت و فلسفه مشايي ارسطويي بوعلي هنوز در نزاع‌اند.

در اين عصر حكما و فقها ديني از عرفان و فلسفه بهره مي‌بردند امّا صرفاً به مثابه بخشي از داده‌هاي بديهي امّا در مسائل بنيادي كه محل اختلاف بود به كتاب و سنّت و آراء پارسايان و زهاد دين و رجال مؤمن كه از هرگونه يونان‌زدگي و راه رسم فلسفي و صوفيانه پرهيز مي‌كردند، بسنده مي‌كردند. آن‌ها هيچ‌گاه تسليم آراء فيلسوفانه بوعلي و بهمنيار يا افلاطون و ارسطو شدند.

دوران صفوي، دوران احياء هنر ديني و اسلامي بود. چنان‌كه مدح و منقبت اولياي دين رونق يافت معماري و نگارگري و صنايع مستظرفه نيز به كمال رسيد.

اما ضعف شعر فارسي و فقدان شاعران بزرگ در دوره صفویه ربطي به شاهان و علما و فقهاي دين‌مدار عصر صفوي ندارد. حقيقت آن است كه در اين عصر احياء دين و هنر و تمدن اسلامي در سرزمينهاي سه گانه شرق (هند)، ميانه (ايران) و غرب (عثماني) اسلامي، به جهتي مي‌رفت كه شاعران در جهاني سكني مي‌گزينند به تدريج از ذات و حقيقت و روح اسلامي دور مي‌شود، هرچند به ظاهر شريعتمدارتر مي‌نمايد. در اين دوران شاعران تجربه باطنی معنوي عهد اول اسلام را به تدريج ترك مي‌گفتند و به همين جهت بود كه بيشتر به تجربه ظاهر و صورت الفاظ و نقوش اشتغال داشتند تا به معاني. هنگامي كه معاني به شاعر روي نكند او طبيعتاً در قلمرو و «ساحت صور» خواهد ماند، تا آن‌كه دوباره معاني به او روي، و تحولي عميق در او پديد آورند. از اين‌جاست كه سبك هندي آغازگر نحوي نظرگاه فرماليستي است.

پس از سقوط صفويه بدست افغانان به سبب راحتي‌طلبي و غفلت از اوضاع جهان، تفكر هنري را در مسير تنزّل و انحطاط قرار داد. با احياي دولت سياسي افشاري و زندي ديگر جايي براي عظمت جمالي و جلالي هنر اسلامي ايران نبود. نهضت بازگشت در اين دوران انحطاط، گذر از روح كهن زمانه بود. راه رسم نهضت بازگشت فاقد اصالت بود، بازگشتي سطحي و عاجزانه به سبك‌هاي قديم بود. پيروان اين سبك اهل تقليد و شيعه‌سازي بودند نه ابداع. آن‌ها معاني و حقايق هنري پيشينيان را درك نمي‌كردند و بيشتر مانند صنعت‌گران ماهر و چيره‌دستي بودند كه مشتي الفاظ و عبارات گزاف در قالبهاي عروضي با وزن و قافيه ظاهري قرار مي‌دادند و خويش را اهل هنر مي‌خواندند. آنان در عالم بسته خود بسر مي‌بردند، عالمي كه حقيقتش مستور و نهايت و بنيادش ويران شده بود.

آن‌چه در شاعران عصر اسلامي غلبه داشته احساسي باطني از عالم ملكوت و رو كردن به عالم ماوراء طبيعت بوده به اقتضاي روح اسلام، اما رو كردن به اين عالم بدان معنا نيست كه انسان روي از خلق بگرداند. خلق جلوه‌ي حق است و چنان‌كه در سيره‌ي انبياء و اولياء ديده‌ايم، خلق و هدايت و زندگاني پردرد و رنج آنان همواره مورد توجه بوده است، امّا به تدريج با غيبت حق و حقيقت و از اين‌جا انبياء و اولياء، توجه به خلق فراموش مي‌شود. در اين دوران بسياري از شاعران كه از خوان جور سلاطين ارتزاق مي‌كردند و جز از فسق و فجور شاهانه نمي‌گفتند، مظهر غفلت از شأن حقيقي و ساحت معنوي خلق بودند و اگر شاعران بزرگي چون سنايي و عطار كه از منظر عرفان و دين به نظاره‌ي عالم مي‌نشستند، به ظهور نمي‌آمدند، شعر بزرگ و پر عظمت سنّتي در صورت بالنسبه دنيوي (بزمي ـ حماسي) خود بسط مي‌يافت و جز ظاهري از عالم ديني در آن نمي‌ديديم.

نكته‌اي كه در اينجا ذكر آن لازم است، اين است كه اساساً شعر و ادب و هنر دنيوي عصر اسلامي نيز به شعر و هنر دين و حق آن عصر بازمي‌گشت، اين شعر و هنر روح شعر و هنر دنيوي بود. از اين‌جاست كه قاضي ماوردي در كتاب خود فرهنگ و ادب اسلامي را به صورت «ادب الدنيا والدين» تعبير مي‌كند، بنابراين زبان شاعران درباري و اشرافي عصر اسلامي نيز نمي‌توانست از روح ديني بي‌بهره باشد. حتي مفهوم و معني لفظ «دنيا» اثر وضعي ديني خود را در اذهان شاعران و متفكران مي‌گذاشت و اين كلمه همواره در برابر «آخرت» قرار مي‌گرفت.

بعد از بزرگانی چون میرفندرسکی، میرداماد و ملاصدرا، در عصر فقدان و حرمان و حسرت هنر بزرگ، نظريه‌ها نيز چيزي بيش از حاشيه‌نويسي نيست.

گسستگي هنري تا آن‌جا پيش مي‌رود كه در عصر قاجاري بالكل در جهان هنري اسلام رخنه مي‌افتد. شاعري مانند يغما جندقي و فتح‌الله خان شيباني مظهر نيست‌انگاري منفعل و انديشه بدبيني در هنر عصر بازگشت مي‌شود. از اضطراب و قلق باطني و پريشاني احوال آن‌ها پيداست كه به هر طريق دريافته بودند كه در وضعي بسر مي‌برند كه كهنه و فرسوده و بي‌رنگ شده است، امّا علي‌رغم اين احساس نمي‌توانستند از محيط و سنّتي كه در آن پرورش يافته بودند، رهايي حاصل كنند.

 

مثل یک کابوس

خیلی از کتاب های رمان و یا خاطرات خوبی که خوانده ام در قطار بوده. از کتاب دا و خاطرات عزت شاهی بگیر تاعقاید یک دلقک و ناتور دشت و خاطرات ژوفین همسر ناپلئون و من او و... . این سری که داشتیم می آمدیم مسافرت به دلیل امتحانات رمانی بر نداشتم که توی قطار درس بخوانم. ایستگاه راه آهن که رسیدم دیدم بساط امانت کتاب پهن است. طبیعتا همه هم آثار زرد: گنج های معنوی، کتب روان شناسی زرد، رمان های مدل فهیمه رحیمی و... . یکهو تصمیم گرفتم یکی از این رمان ها را امانت بگیرم و ببینم چه خبره. هر چند قبلا یکی دو تاش رو نگاه کرده بودم و کلی به سادگی ذهن نویسنده خندیده بودم. این بار رمان "مثل یک کابوس" بود. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد اعتماد به نفس فراوان و طبیعتا کاذب ناشر بود که در مقدمه نوشته بود هوش و حساسیت باعث خلق آثار بزرگی می شه مثل صلح و جنگ تولستوی و... . خلاصه من آنم که رستم بود پهلوان. رمان را که شروع کردم، تا تهش را می شد خواند: دختری که در مسیر مدرسه با پسری آشنا میشه و مادر دختر، دختر را راهنمایی!!! میکنه که شمارت رو به پسره بده و بگو خانوادش زنگ بزه و بعد ازدواج و نهایتا طلاق...  بعد دوباره 3-4 جوان دیگر که همه هم شرایطشان ایده آله و عاشق سینه چاک دختر و این دختر هم چون شکست خورده حالا حالاها به ازدواج فکرنمی کنه و نهایتا با یکی ازدواج می کنه... . خلاصه بگم اینقدر در طول خواندن رمان از پوچی انسان ها حرص خوردم که چی. بدتر از سادگی داستان و نداشتن گره و حرفه ای نبودن آن مدل زندگی ای بود که در خلال این رمان معرفی و تبلیغ می شد: ماه عسل در ایتالیا و جشن عروسی ان چنانی و ماشین کمری و پرادو و غذاهای چینی و فرانسوی و روابط دختر وپسر در حد فوق العاده راحت و زیاد، تفرعن و خودبرتر بینی و راحت طلبی و... . دو-سه جای رمان که دیگه واقعا حرصم را در آورد: دختره منشی یکی از همین آقایان خاطرخواه میشه و می گه: خدا را شکر بعد از این احساس مفید بودن می کنم. حالا منشی بودن و قرار ملاقات تنظیم کردن چه احساس مفید بودنی است ... در ادراک اینجانب نمی گنجد. یا مثلا دختر خانم ناهار خوراک سبزیجات مالزیایی میخورد و آن را به چلو کباب ایرانی ترجیح می دهد و در برابر سوال آبدارچی که میپرسد: چگونه این غذا را به جای آن انتخاب کردی رژیم داری؟ . سکوت فخیمانه ای میکند و در دل می گوید: فاصله ذهنی من و آبدارچی بیشتر از آن بود که بخواهم پاسخی بدهم که درک کند!!! یا یک جای دیگرش که واقعا تهوع آورد بود این دختر با برادر و نامزد برادرش سوار تاکسی می شوند که بروند خرید مبلمان منزل. تاکسی درب و داغان و قراضه بوده. دختر وسط راه با عصبانیت از تاکسی پیاده میشه و می گه حداقل یک عطر برای خودت بگیر و بدو بیراه بوده که نثار ماشین قراضه راننده تاکسی می کنه.  حالا این که نظافت جزیی از ایمان است حرفی نیست اما عرق کارگر جزو قطره های مقدس است. میهمانی های مختلط و رقص های دو نفره  و پیک نیک رفتن ها و مربع ها و مخمس های عاشقانه ... هم بماند.
درود و رحمت بر شهید آوینی که جامعه ما را غرب زده توصیف می کند. خطری که به مراتب از سرتاپا غربی بودن بدتر و آسیب زاتر است
واقعا کدام غربی ای زندگی ای چنان پر تجمل و بی تحرک و مرده انتخاب می کند؟؟؟
باز هم ایمان می آورم که التقاط به مراتب از کفر خطرناک تر و آسیب زاتر و پوچ کننده انسان هاست.
نتیجه: حالا حالاها دوباره سراغ این کتب نخواهم رفت، تازه بعد از یک روز دل پیچه ام خوب شده است.

و هنر یعنی این...

استاد نقاشی من خانمی است که شاید چندان وجهه مذهبی پررنگی نداشته باشد اما  ذهن خوبی دارد و دانش آموخته دانشکده هنرهای زیبای تهران است و معمولا با هم در باب موضوعات مختلف صحبت میکنیم از فلسفه و هنر و اخلاق بگیر تا گاهی سیاست و مذهب و...  

جالب است با این که این خانم هیچ نماد ظاهری از انقلابی گری و یا مذهب ندارد (هر چند به گونه ای نیست که بخواهم او را مثلا فشن یا ضد انقلاب بنامم!!!) اما در گفتگوها بسیار تفاهم داریم. حتی گاهی ایشان حرفهایی می زند که بسیار پهلو می زند به جنبش نرم افزاری و تولید هنر بومی و... . نقدهایش هم به مکاتب هنری و... جالب است و مبنای نقدهایش هم بسیار نزدیک به نگاه دینی و انقلابی.

. استادشان یک آقای مجتهد است: مذهبی و انقلابی، بسیار خوش خو و خوش فکر و البته... هنرمند. من استادشان را مستقیم نمی شناسم اما استاد دکتر رجبی بوده اند و من قبلا شاگرد دکتر رجبی و از این طریق قدری با ایشان و فضای فکری و هنریشان آشنا هستم.

دقیق تر که به بحث های استادم گوش می کنم، شدت تاثیر فکری ایشان از استادشان غیر قابل کتمان است. جالب است استاد استادم با این که هیچ تلاش واضحی برای تغییر در ظاهر این خانم و یا عقاید سیاسی اش نکرده  اما به طرز ماهرانه و خردمندانه ای بینش و جهان بینی این خانم را تحت الشعاع نگاه توحیدی و ضد استکباری خودش قرار داده و این خانم که از لحاظ تحصیلات آکادمیک و یا  ارتباط با هنرمندان منور الفکر چیزی کم ندارد تحت تاثیر افکار و نگاه های استادشان قرار گرفته است. این چنین است که با تجمیع خلق اسلامی و مبانی درست و قدرت علمی زیاد،  این استاد عقل و جان شاگردانش را مسخر کرده و نکته به نکته، هنر متعهد می آموزدشان.  این استاد، هنرمندانه  معنای جان و مافی الضمیر شاگردانش را کشف و از آن حکایت می کند، همان گونه که رسالت هنر است، محاکات.

 وه چه هنرمندی است این استاد...

اما بشنوید از دیکتاتوری منورالفکران عزیز در این عرصه، این نکات را نه از زبان من که از زبان شاگرد ایشان که به زعم خودش با استادش اختلاف عقیده دارد بشنوید: از ان جا که این استاد در اتاق کارش عکس رهبران نظام  را نقاشی کرده، عقاید مذهبی و سیاسی اش را بروز می دهد و به برخی الزامات نو مآبانه و کهنه جماعت هنری ملتزم نیست، از سمت بسیاری از محافل هنری!!! و آکادمیک طرد شده چرا که گویی اجماع هنرمندان!!! بر این است که باید بر سیاست بود، چه سیاست حق و چه سیاست باطل!!! و اگر کسی نگاهی غیر از ایشان داشت و همکاری با حکومتی مردمی و دینی را انتخاب کرد، به لقب هنرمند حکومتی و هنرمند دولتی مفتخر می گردد که در عالم هنر از صد بار آخوند درباری گفتن بدتر است.

 زنده باد مخالف من یعنی اگر کسی اینقدر جرات دارد که با ما مخالفت کند حقیقتا جگر شیر دارد و زنده باد!  چرا که بر این باورند که فکر روشن و منور!!! تنها و تنها به همان نتایجی می رسد که ایشان رسیده اند و این قضیه ای است شرطی و دو وجهی و راه دیگری هم قابل تصور نیست.

والسلام.

ماوراء الطبیعه ای ساخته عقل خود بنیاد

اکثر فیلم های هالیوودی دو محتوا یا حداقل دو عنصر اصلی داشت: مسایل جنسی و خشونت.

اخیرا وقتی فیلم می بینیم عنصر دیگری پررنگ شده که بر همه ی ارکان حتی همان دو عنصر اصلی قبلی هم سایه انداخته: تصویر عالم غیب، تصویر ماوراء الطبیعه، تصویر معنویت و عرفان...!

فیلم هایی مثل The Others  ، The Eye  ، هری پاتر، ارباب حلقه ها و... از این نوع اند.

harry potter

هرچند احساس می کنم سینمای هالیوود هم همچون سینمای ایران یک سینمای مردمی نیست و فیلم ها نمایشگر واقعیت زندگی مردم آمریکا نیست، اما تغییر رویکرد در سینما طبیعتا ناشی از تغییر پارادایم حاکم بر جامعه است. و معمولا یک سینماگر از جریان عمومی حاکم بر جامعه تاثیر (حتی ناخودآگاه) می پذیرد.

این تغییر از سویی نوید بخش پایان دوره پوزیتیویستی در جامعه آمریکایی است که فقط امر محسوس را امر واقعی می خواند و از سویی در ادامه همان مباحث دکارت است که عقل را خودبنیاد می‌دانست و هیچ منبع دیگری را برای شناخت لازم نمی دانست.

از ان جا که عقل خودبنیاد به سختی می تواند به توصیف عالمی که نمی بیند بپردازد در نتیجه به اوهام و تخیلات و احساسات خویش متوسل می شود و از آن جا که احساس امری شخصی است و افراد بشر را پراکنده می سازد و قدرت توجیه عمومی ندارد: نمی تواند منبعی برای شناخت تلقی شود.

و از آن جا که ما معتقدیم جایی که جنود عقل مهیا نباشند جنود جهل جولان میدهند این چنین است که این فیلم ها سرشار از عناصری چون وحشت و هراس و اضطراب و ناامیدی است. (مثال: یاس از جنود شیطان است، امید از جنود خدا، همیشه امیدوار باشید.)

در نتیجه هر روز می شنویم گروهی جدید به وجود می آید و افرادی دیگر که در پی معنویتند و اما چون فقط، احساس خود را درک می کنند با خیلی از مکاتب بشری و عرفان های زمینیِ امروز ارتباط برقرار نمی کنند و روزی نو و مکتبی نو.

و این امر به کثرت و حتی فردگرایی منجر می شود و هرکس تفسیر خودش را بر حق می داند چرا که هیچ کس نمی تواند دیگری را قانع سازد که احساس من برتر است. در چنین شرایطی ناگذیریم به پلورالیسم تن دهیم و همه احساسات و مکاتب و نظرات را درست بینگاریم. اما در واقع با این توصیف داریم همه را رد می کنیم چرا که این همان حرف سوفیست های یونانی است: همه درست می گویند و همه به بخشی از حقیقت رسیده اند.

این نوسوفیست ها از آن جا که نمی توانند معیار عقلانی برای ارزیابی بافته های تخیلی این مکاتب تعریف کنند ناچارند بگویند همه درست می گویند و همه محترمند تا بشر یتواند در حالیکه زندگی عادی اش را می کند خود را از احساسات معنوی محروم نکند. بله واقعا العدم کالعدم. عدم ها با هم مساویند و از این لحاظ پلورالیسم به نتیجه خوبی رسیده است. اما مشکل  این جاست که اگر تو بگویی حق این است و جز این نیست آن وقت به بنیادگرایی محکوم می شوی.

 در چنین شرایطی که احساسات شخصی و تمناهای نفسانی داور ناعادل میدان است، حرف زدن از امر حق یکتا= بنیادگرایی است و غیر از این عجیب است.

در چنین شرایطی مهم ترین راه، پرورش قوای عقلانی جمعی است تا از این فردگرایی ها و معنویت های کاذب و مخدر جلوگیری شود و بشر به سمت معنویت الهی رهنمون شود. عرفانی در صحنه و توام با عدالت و عقلانیت. شاید به همین دلیل است که در حدیث آمده: امام زمان که تشریف فرما بشوند دستی بر سر مردم می کشند و عقول مردم زیاد می شود.

خداوندا! عقل ما، این رسول با طنی ات را زیاد بفرما.

 

یک نما از سینمای آمریکای لاتین _ رهاورد سفر به بولیوی - آمریکای لاتین

قبل نوشت: خاطرات سفرم را چندین بار نوشته ام و هر بار به دلیلی از بین رفتند. این بار تصمیم گرفتم در لحظه خاطرات را بر روی نت بگذارم. فعلا متناسب با حال و هوایم خاطرات را بدون توالی منطقی یا زمانی می نویسم و بعدها ان ها را زمان بندی خواهم کرد. ان شاالله

مسیر 7 ساعته شهر لاپاز(پایتخت سیاسی بولیوی و شهری که مقصد پرواز سائوپائولو به بولیوی بود) تا کوچابامبا (پایتخت فرهنگی بولیوی و محل برگزاری کنفرانس آب و هوا و حقوق مام زمین) را با اتوبوس رفتیم. در راه به رسم همه ی اتوبوس های دنیا فیلمی را پخش کردند. فیلمی که بدون حتی یک قیچی زدن می شد در ایران نمایش داد. اسم فیلم را متوجه نشدم چون به زبان اسپانیولی بود. اما کلیت فیلم ماجرای دو کودک بود که در موسیقی با استعداد بودند و صدای خیلی خوبی داشتند. پدرشان برای این که این دو کودک رشد کنند آن ها را به یک خارجی(ظاهرا انگلیسی) می سپارد و قراردادی بین این ها امضا می شود که تا فلان موعد (مثلا 10 سال) این کودکان پیش آن مرد کاراموزی کنند. آن مرد کودکان را به شهر دیگری می برد و از آن ها بیگاری می کشد. از صدایشان بهره می برد و از طریق آن ها به کسب درامد می پردازد و جیره و مواجبی در حد بخور و نمیر به ان ها می دهد. اولین بار که کودکان را برای دیدار والدینشان می برد تهدید می کند که از اتفاقات چیزی تعریف نکنند. ظاهرا باندهای مافیایی در عالم موسیقی امکان رشد افراد و گروه هایی که از جای خاصی ساپورت نمی شدند را منتفی می کرد و در نتیجه هیچ گروه مستقلی در این زمینه فعال نبود. هزینه خرید تجهیزات موسیقی هم بالاتر از ان بود که اشخاص بتوانند تهیه کنند. کمی که کودکان بزرگتر می شوند به فکر می افتند که خودشان نوعی وسیله موسیقی بسازند. پنهان از چشم مرد استعمارگر، به یادگیری ساخت نوعی آلت موسیقی سنتی و بومی میپردازند و با استعداد ذاتی و پشتکارشان موفق می شوند به درون این باند موسیقی نفوذ کنند و موسیقی های سنتی و انقلابی و ضد استعمارگری بسازند و معروفترین و محبوب ترین گروه موسیقیایی زمانشان شوند و بعدها حساب امثال آن مرد را هم با روشنگری و رسانه ای کردن قضیه برسند.

فیلم حقیقتا تاثیرگذار و نشان دهنده  اوج عدالت خواهی و ظلم ستیزی و تکیه به داشته های بومی مردم آمریکای لاتین بود.

پی نوشت: بولیوی سه پایتخت دارد: پایتخت سیاسی: لاپاز/ پایتخت فرهنگی: کوچابامبا / پایتخت اقتصادی: سانتاکروز (توضیحات تکمیلی بعدا داده خواهد شد)

 لینک مرتبط: ظلم ستیزی یا بیان درد مردم؛ شاخصه های سینمای آمریکای لاتین