آنان که همیشه زنده اند
این نوشته، پاسخی است به دعوت برادر بزرگوار در دو نوع اسلام، دو نوع مسلمان
صبح 14 خرداد. تازه از سفر کوتاهی برگشته بودیم. جلوی درب خانه، هنوز توی ماشین بودیم. رادیو قرآن می خواند: من المومنین رجال صدقوا... .ده دقیقه ای تا 7 صبح مانده بود. مادرم از زیر چشم هایشان به پدرم نگاهی کردند و با سختی و تلخی گفتند: «چند دقیقه ای بنشینیم ببینیم اخبار چه می گوید» پدرم سری تکان دادند. من و برادرم برخلاف همیشه که سر و صدایمان همه جا را پر می کرد ساکت و بغض کرده چهره ی نگران مادر و پدرم را نگاه می کردیم. همه نفس ها را در سینه حبس کرده بودند. نه نه، نفس ها خود توان آمدن نداشتند... مگر بدون او ممکن بود؟! انگار همه می دانستند چه شده اما هیچ کس توان باور کردن نداشت. مگر برای آنان که با سلام به امام از خواب بر می خواستند و با زمزمه های خدایا خدایا و دعا برای سلامتی امام می خوابیدند تصور روزهای بی امام، ممکن بود. امام جان مردم ایران بود و مگر ممکن بود خدا، به یک بار جان ملتی را از ایشان بگیرد... چه لحظات تلخی بود... دینگ... دینگ.. دینگ... این جا تهران است... انا لله و انا الیه راجعون... اشک ها و فریادها در هم آمیخت. من آن چنان با اشک و آه مادر و پدرم بی تاب شده بودم که صدایم از شدت گریه گرفته بود. مادرم که هرگز صدای گریه شان را کسی نشنیده بود چنان زار می زدند که بعدها که بزرگ شدم، دیگران می گفتند: در مراسم فوت پدر و مادرشان(که همزمان اتفاق افتاد) هم چنین بی تاب ندیدیمشان. پدرم، پدر مقاوم و صبورم که بعدها فهمیدم در مراسم شهادت پسر برادر عزیزشان سپید پوشیده بودند و احدی گریه شان را ندیده بود، پدرم که روز فوت پدرشان سر کلاس بودند و وقتی خبر فوت پدربزرگم را به ایشان می دهند انا لله ی می گویند و با بغض درسشان را تمام می کنند و حتی یک روز غیبت نمی کنند، آن چنان بی شکیب و بی تاب گریه می کردند که شانه هایشان تکان شدیدی می خورد و بعد، یک هفته تمام تدریسشان را تعطیل کردند. برادر دیگرم که در خطاطی هنرمندانه اش یا سخنان امام را سرمشق خود قرار می داد و یا برای امام می نوشت، در لحظه از ماشین پیاده شد و با خجالتی نجیب به سمت اتاقش دوید و در حالی که سعی می کرد جلوی مامان و بابام اشک نریزد رفت اتاقش... همان اتاقش که بر درب آن نوشته بود: هر که باشد بر خمینی بدگمان، حق ندارد پا نهد در این مکان... و تا شب در خلسه ی عارفانه اش نوشت و اشک ریخت. فقط و فقط صدای قلم نی اش می آمد و هق هق گریه اش، ما که از مراسم برگشتیم هنوز بیرون نیامده بود. شب رفتیم در اتاقش، یک کاغذ مقوای بزرگ بود با طرحی از ماه و چند ستاره، عکسی از امام در ماه چسبانده بود و عکس هایی از شهدای همشهری و فامیل در ستاره ها. من که نمی توانستم بخوانم، مادرم با بغض و صدای گرفته و اشک در چشمان، بالای آن را خواندند:
آنان که همیشه زنده اند
و بعد بی تاب و بی قرار انتهایش را:
وقتِ وداع، پیش تو چشمان سنگ هم با چشم کور خاک به احوال ما گریست
***
حالا من دیگر آن دخترک سه ساله نیستم و امام هم فقط پیرمرد مهربانی که برایش می خواندم: انار دونه دونه، خدا خودش می دونه، خمینی مهربونه، بچه ها بریم به پیشش، گل بریزیم به ریشش. حالا امام، هم پیر و مرشد و مرادمان است، هم فقیه و مجتهد، هم سیاست مداری آگاه به زمان و زیرک و دوراندیش، هم فیلسوفی حکیم و متاله، هم عارفی شیدا و واله، هم رهبر انقلاب است و هم رهبر قلب ها. حالا امام هم امام صحیفه نور است و هم امام چهل حدیث... هم امام ولایت فقیه و هم امام حدیث جنود عقل و جهل... حالا امام، شاخص است... و چه مقیاس دقیقی، و چقدر فاصله... .
حالا امام همان است که به فرزندانش سفارش می کند: به شما می گویم که از هیچ چیز نترسید، الا خدا و به هیچ کس امید نبندید الا خدای تبارک و تعالی، ما و شما هر چه داریم از خداست و هر چه توان داریم باید برای خدا خرج کنیم. جوانان عزیزم که چشم امید من به شماست، با یک دست قرآن را و با دست دیگر سلاح را برگیرید و چنان از حیثیت و شرافت خود دفاع کنید که قدرت تفکرِ توطئه علیه خود را از آنان سلب نمایید. ما می خواهیم اسلام را حفظ بکنیم، با کناره گیری نمی شود حفظ کرد. خیال نکنید که با کناره گیری تکلیف از شما سلب می شود، تکلیف دوچندان می شود....
دیگر چه می تواند بگوید دختری که تولد همه ی لحظات زندگی اش را مدیون امام روح الله است. چه کوتاه است فضای مجازی و چه ناتوان از بیان حقیقت... بی خود نیست که چنین نامی بر آن نهاده اند... و چه بی ملاحظه اند اشک هایی که دوباره جاری می شوند... .
تنها و تنها، حضور مردی از همان سلاله و خون، از همان مکتب و آرمان ما را تسلی می دهد، ما داغدیدگان را با چشمانی یتیم ندیدنش... .
دعوت می کنم از خواهران خوب و بزرگوارم: اعظم کریمیان زاده و مریم عادلی در خودکارهای آبی دخترانه زهره سادات کدخدازاده و زینب ایمان طلب درفتوتا، فاطمه سلطانی، فهیمه فداکار و فاطمه اردبیلی در هواخوری، زهرا عباسی در راحیل، و دوستان خوبم خصوصا صدیقه سلطانی نژاد در شریعه و سحر در نقطه نظر تا در وبلاگشان از امام پست بنویسند و دیگران را هم دعوت به این خروش وبلاگی کنند.
* ممکن است به دلیل صغر سن، وقایع کاملا دقیق روایت نشده باشند. اما تا جایی که بارها با مادرم مرور کرده ام... همین است.
بعدنوشت: بازتاب نوشته های مختلف وبلاگ ها: موج وبلاگی 14 خرداد چهل و دومین نوشته ی این وبلاگ هم به نام خودکارهای آبی دخترانه کلید خورد. آنان که همیشه زنده اند...
آمده ایم تا برویم...