تا دوران دانشجویی تصوری که از فقیر داشتم نهایتا یک مرد و زن بودند که کلی فرزند دارند و مثلا پدر نمی تواند برایشان لباس های مارک دار بخرد و به همین دلیل همیشه سعی می کردم ساده بگردم که اگر کسی این وسط ها چنین مشکلی دارد با لباس و وسایل من حسرت نخورد.

دانشجو که شدم باکانون امام حسن مجتبی چنان درهای عجیبی از فهم فقر مردم به رویم باز شد که گاه طاقتم را بی تاب می کرد.

اولین بار با اعظم قرار شد به منزل یکی از افرادی که تحت حمایت کانون است برویم. خانه های شیک و تمیز و خانه های معمولی کنار هم بودند. وارد یکی از خانه های قدیمی تر شدیم. دو خانواده با هم زندگی میکردند. هر خانواده توی یک اتاق. دو برادر بودند. اولی صاحب 4 فرزند که پسرانش دست‌فروشی می کردند و دخترانش در خانه های مردم کارگری و مردخانه به سختی بیمار بود.  زن خانه علاوه بر پرستاری از او قالی هم می بافت و کلی کار دیگر. به من گفت سی و چند ساله است و من در صورت او سیمای زنی پنجاه ساله را می دیدم.  حیرت کرده بودم. خدایا چقدر ما غافلیم. این ها بغل گوش ما زندگی می کنند.

وسایلشان از 4- 5 تا بشقاب شکسته و یک پیک نیک تجاوز نمی کرد. حمام و سرویس بهداشتی، مشترک و توی حیاط بود. در حمام سوخته و خراب شده بود و مردی و پولی برای تعمیرش نبود. پرده ای از چادر نماز کهنه زن آویخته بودند و سرما و گرما در همان وضعیت به حمام می رفتند. ناهار آن روز نان و ماست داشتند. قالی خانه شان در شهر قالی های معروف کرمانی، گلیم پاره پوره و کهنه ای بود که چندجایش سوراخ شده بود و سرما بدجوری توی خانه می دوید. بی تاب شده بودم.

خانواده بغلی یک زن و مرد و دختر بودند. مرد سرفه های بدی میکرد. زنش می گفت: همسرم جانباز شیمیایی است اما دنبال درصد جانبازی اش نرفته و  ما حقوق و مزایایی نداریم. در دلم می گفتم آن ها که رفته اند چه حقوق و مزایایی دارند که شما داشته باشید. زن و مرد بسیار محترم بودند. مثل خیلی از مردم عادی که روزها در کوچه و خیابان می بینیم. شرممان می آمد آن هدیه ناقابل کانون را جلویشان بگذاریم. اما نگاهی که به سر و وضع خانه و دست های پینه بسته زن و چشمان شفاف دخترک انداختیم وظیفه بر شرم غلبه کرد.

اشک در چشمان زن جاری شد. می گفت: من برای ادای دین به انقلاب همسر یک جانباز شدم و الان راضی ام و خدا را شاکر. بزرگی اش خارج از حد تصور بود. و مرد که روزی قهرمان بوده و هنوز هم هست چون شیر در بند گوشه اتاق سرفه می کرد و کلی دستگاه به بدنش وصل بود.

مادر میگفت: به خاطر پنج هزارتومان هزینه تعمیرات که باید به خاطر مدرسه دخترم بدهم، الان یک هفته است که هر روز می روم مدرسه اش. و  پولی ندارم که بدهم.

راستی آقای نماینده، جواب آرزو دختر این خانواده را چه خواهی داد آن روز که "صداها مخفی، عرق تا دهان فروریخته، و وحشت از گناهان بزرگ و تندروی در گوش ها از فریاد تند دعوت کننده برای شنین حکم قاطع میان حق و باطل و گرفتن نتیجه اعمال و سقوط در کیفر و و صول به پاداش"  برپاست. خطبه 83 نهج البلاغه. آن روز مفرّت کجاست؟

یادم است از خانه که بیرون آمدیم و بعد از این اولین مواجهه هولناک با فقر، من و اعظم که هر دو تا به حال فقر را اینقدر نزدیک و هولناک ندیده بودیم تا چند دقیقه سرمان را به دیوار گذاشته بودیم و زار زار گریه می کردیم... .

"دست اتحاد به هم دادید که آخرت را رها کنید و به دنیای زودگذر محبت بورزید" : نهج البلاغه

 پی نوشت:

حالا این که می گویم تحت حمایت کانون فکر نکنید خبری بوده. چندتا دانشجو که بودجه شان را از اساتید و دانشجویان جور میکردند و اولویت اول مصرفش کمک به دانشحویان فقیر بعد ایتام و بعد شهرک صنعتی بود. در همین میانه ها هم اندکی به مردم می رسیدند. .